|
<$SiKHooL$> |
|
دوشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۵
هيچ ديده اي پدربزرگ ها چطور ميميرند؟ خيلي عجيب و اکثرا غريب. بابا بزرگ که ميميرد هيچ ديده اي هرچه هم که از تو دور باشد با اولين برف هاي زمستاني بر خلاف جهت عقربه هاي پرندگان مهاجر خود را به تو ميرساند و با صبر و حوصله دانه دانه از ناگفته ها و احساساتش با تو مي گويد؟ هيچ ديده اي وقتي بابابزرگي ميميرد هر قدر هم که براي تو مرگ اش مهم نباشد وقتي باباي خودت را نگاه کني بالاخره خواهي فهميد معناي پدرمرده چيست؟ وقتي تنها و تنها چيزي که خواهد بود در چهره اش غم فراق است و نه هيچ شکوه و گلايه و کولي بازي و هيچي. تنها و تنها آدمي که پدرش مرده و از قضاي روزگار پدر توست. و آنوقت تو تنها باباي غمگيني داري که همين کافي خواهد بود که تو هم پيشاني ات چين بيوفتد.
بابا بزرگها و اصولا آدم هاي بزرگ به اين سادگي ها نمي ميرند. آروم ميميرند. همه چيز آروم و بي صداست. قلب ات هم آرام تر از هميشه. انگار کن قلب ات تو دلش مي تپد. اما همه جا به هزار انکار تو مي خندد و مي گويد بابا بزرگ مرده. من هيچ ناراحت نشدم که مرد. من خوشحال شدم که رفت. من هرکي برود خوشحال مي شوم.اگر خودم بروم که خيلي خيلي خوشحال مي شوم. و فکر کنم پدر خودم هم بميرد ناراحت نشوم. گيرم غم پدر مردگي مرا هم در بر بگيرد و خاطراتم مرا روزها و ساعت ها گرم افکارم کنند اما ناراحت نخواهم شد. کاش مي شد سفيد پوشيد. ميگويم: اگر به من بود مي گفتم همه سفيد بپوشند. سياه که حرف اش را هم نزن اما تيره هم نه. قرمز هم اصلا اما سفيد. همه. و خندان. مي گويند که کاش هرکس هرطور خواست. و مي گويد که من شعار مي دهم. و من هميشه فکر مي کردم که نمي خواهم شعار بدهم.اگر به من بود سر قبر مرحوم با ساز و آواز مي آمديم. قرآن مي خوانديم و خالي هايش را با دعا پر مي کرديم. اما گريستن را جز از شوق اينکه عزيزي به آرامش رسيده و به جاي اين جماعت کور و کچل کارش با خدا افتاده دليلي نمي ديدم. اينکه بالاخره آدم زور بهش نمي آيد. سيخ داغ هم که به هفت جاي آدم فرو کنند باز مي گويي خداست و جايزالسيخ. مي گويي هرچه هم که مي سوزد لا اقل به حق ست. از سر عشق است. آدم فکر مي کند که بابابزرگش مرده. آنوقت بابا بزرگ هم که جاي دوري نرفته. ديدي بابا چه درست مي گويد؟ ديدي که گفت وقتي کسي ديگر نيست خاطرات تلخ هم دلنشين و دوست داشتني مي شوند. وقتي با همه اين احوال و نا ملايمات او حضور داشت. او و رابطه. و من يقين کرده ام که ما هرچه مي کشيم از دست همين رابطه ست.چرا بابا انقدر درست مي گويد. و من ميبينم که بابا چه قبول کرده و هيچ شکوه و گلايه و کولي بازي در نمي آورد. گيرم هنوز روزش نرسيده. و من خيلي دلم مي خواست که بابا خودش تلقين را بگويد و خاله مي گويد که بابام تاب و طاقت اش را نخواهد داشت. چرا؟ آدم اگر برا عزيزترين هايش تلقين نگويد پس براي چه کسي بگويد؟ آنهم تلقيني که از ته دل باشد. بابا بزرگ من نمرده. گيرم تلفن که بزني تنها گوشي را بر ندارد.گيرم خيلي وقت بود که گوشي را هم بر نمي داشت. پاي کوه زمستان ديروز زاده شد بر بلنداي خيالات عمر زده ام بر يخ پاره هاي بهشتي آويخته از سر و صورت اش مي انديشم با خود فردا به سويم به آغوشم پرواز خواهد کرد (يکي روزي پيش از اين مغموم، چندين هفته پيش) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|