|
<$SiKHooL$> |
|
چهارشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۵
ما کجا ايستاده ايم؟ کجا مي رويم؟ قراري هست آيا بر رسيدن به جايي؟ زندگي داستاني داشته آيا که من نمي دانستم؟ من خيلي سوالاتي شده ام. من شديدا قاطي و تا حدي پاتي شده ام. نمي دونم. به همه که مي گم خوبم. و به کساني هم که اين خطوط رو مي خوانند هم بهتر از اين جوابي ندارم براي دادن. در عوض جواب گرفتن اين روزها خيلي سخت شده. چه از دوست ها براي چند قدم آن بيرون براي ديدن آنچه که مي خواهي ببيني و شنيدن آنچه که مي خواهي بشنوي که به هر صورت و به هر دليل جايي ديگر پيدا نمي شود جز پيش شما دوست عزيز. چه از قضيه هاي اثبات شده و در حال اثبات که معلوم نيست چطور مي خواهند راننده تاکسي را روي مختصات ببرند و چه حتي از تجربه هاي ترک خورده از قدمت که بيشتر از اينکه آن تو را کمک کند تو بايد حواست به ترک هايش باشد که نکند در ضربه اي بر حسب اتفاق نقض شود. اين روزها آشفتگي مرا هم از هم مي درد. عدم قطعيت اين بيرون موج ميزند. هرچي مي خواهم همه را به سيخ بکشم نمي شود.سيخم را گم کرده ام. اما تا دلتان بخواهد سيخ هست که بهش فرو مي روم. کجا بايد رفت اما؟؟ ها؟ کدام داستان را بايد ساخت؟ من که داستان ساز هستم چطوري نبايد خودم را کنترل نکنم؟ من نميدانم . من هميشه در اين ميدان لعنتي با تمام ايمانم به فقدانش تا خود تجريش در پياده رو ها و خيابان به همه ميخ مي شوم. و جالب اينجاست که من در عين حال مي خواهم نبينم. من تبديل شده ام به يک گوني گزينه. تعداد جواب ها هم مهم نيست. 4گزينه اي چه فرق دارد با 1گزينه اي وقتي حتي در وارد شدن به عرصه سوال هم ترديدها سستم مي کنند؟
هيـــــم. بعله و بعله. فکر کنم انفجار همينطوري باشد. آدم که آدامس نيست که در آن واحد از همه سو کش بيايد. وقتي در آن واحد هم چشمها گرد شده و هم عقل دست به کار چک و سيلي هاي طعنه بر حماقت چشم ها دارد منفجر مي شوي ديگر. متأسفانه انقدر انفجارم هم لوس تر از خودم هست که کاش لااقل آتش بازي اي ميشد و درس عبرت ديگران. نه نمي شود. ديگر نه. خب کمي همه چيز را واضح کنيم. من يک سري کارها دارم براي انجام دادن که کاملا قطعي هستند و شکي درشون نيست. من به انجامشون هم علاقه دارم و هم اعتقاد. اما من يک ترس دارم. که احساسم را چکار کنم. من دچار بيماري عشق سرگردان شده ام. ها هااا. ميبينيد چه بيماريهايي بهم ميسازم؟؟ تا پيش از اين و هنوز هم ميدانم که بهترين کار اينست که خيلي گير ندهم. مي دانم که نبايد ابراز عشقي داشته باشم. مي دانم که بايد خفه خون گرفتن را ادامه دهم. مشکلي با سوختگي هاي درجه دار ماتحت ندارم. ميدانم که انسان بايد هزينه تصميم هايش را بدهد. تصميم هاي تلخ و بزرگ را. به اين جهت که ابراهيم را دوست داشته ام. که او هم تصميم درست را گرفت نه آنکه دوست داشت را. او هم اگر پسرش را از دست مي داد دلش تنگ ميشد براي کلام و نگاه پسرش. براي چيزهايي که تنها در آن رابطه پيدا ميشد.اما آنچه ميديد لازمه اش چاقو بود به هر قيمتي و براي من اينها ربطي به عشق ندارند. عشق براي من خيلي حل شدني تر هست. اما تا حالا شده که بترسي؟ از اينکه داستان زندگي من چطور مي شود؟از نامفهومي بيزارم.آيا داستان من اينطوري مي شود که آنوقت مي تواني راجع به معني صبر کردن تا دلت مي خواهد داستان ها بسازي و از طرفي هم آگاه باشي به پدرسوختگي روزگار که در او هيچ چيز عموما لزومي ندارد؟ بيزارم من از عدم قطعيتي که آن بيرون موج ميزند. از اين تکلم ها که حوصله ام را سر مي برند. که از اول آخرشان روشن است. من ديالوگ خودم را مي خواهم. کوتاه هم نمي آيم. من ديالوگم را مي خواهم. چشم در چشم. رو در رو. |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|