<$SiKHooL$>

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۵

a Trio we call” sunny side behind”I

Second episode:Where you find confliction of try for remaining alive and a gathering because of someone's death and also dead's relative’s sadness
تقريبا آخر برنامه را مي شود حدس زد. تعدادي در اين بين آمده اند و رفته اند و سلام و خدا حافظي و تسليت گفته اند و نگفته اند. و من تمام اين مدت بيرون ايستاده ام و دست ها با آمدن هر کسي بيرون آمده و با رفتن اش به جيب ام خزيده اند. چشم ها مي سوزند و تا به آن ساعت نه ناراحت و نه گريه اي. مشغول فکر به خودم و نگاهم و اينکه چقدر در نظر ديگران هم ناديدني شده ام و هم نا فهميدني. خصوصا آدمهايي که چند وقتي بود حرفمان نيامده بود.
آدمهايي که نميديدنم و من هم چه حس قشنگ و تميزي داشتم از ترکيب خاطره روزهايي که همين آدمها مرا ميديدند و با پدرم بودم و حالا که فاصله اي در حدود 100 متر با پدرم در آنسوي مراسم داشتم به کل غريبه به چشم مي آمدم و ديده نميشدم. آدمهايي که حتي نگاهي هم گويا نکردند و اين نکته عجيب به تنم اندازه بود. کاملا در برم گرفته بود و مي ديدم که من خودم جداي پدرم هيچ نيستم و تازه فهميدم پدرم هم همه چيزي که بوده و هست هيچ ربطي به اينها نداشته است. گيرم ميدانستم و حالا اندازه تنم بود. و فهميدم که آدم بودن ربطي به با آدمها بودن ندارد.
در گير و دار افکارم بودم و خدا و چهره ها در ذهنم فکرم را به هم پاس ميدادند. تا اواخر برنامه افرادي پيدا شدند.
دو نفر
پيرمرد خموده و شکسته و آهسته با صورتي آشفته از سختي روزگار و آغشته به ذرات موهايي سپيد آمد و بر لبه اي کيسه اش را پهن کرد و رويش نشست.
پيرزن با قدم هاي نا متعادل و کوتاه و بلند و کجي که مخصوص پيرزن هاست با چادري طبق معمول مشکي هم آمد و همان حوالي جايي مستقر شد.
در اين بين پسري بود کوچک اما هنوز واضح و روشن بود که وجدانش را در خيابان هاي سرد و گرسنگي جا نگذاشته و اصرار دارد که کاسب منصفي باشد.
ساعت که وقت رسيد انگار زنگ مدرسه زده باشند، همه با هم هجوم آوردند و از سالن خارج شدند و سلام و خداحافظي و ديده شدن و نشدن ها شدت گرفت. در اين بين اما
دو نفر از جاي برخواستند و شروع کردند به قطع نگاه هاي جماعتي که از در خارج ميشدند و ناگاه پس از هجومشان، جلوي در مسجد رسوب مي کردند. پس نيازشان به چند پاره اسکناس را به آن نگاه هاي قطع شده گره مي زدند. و نگاه ها هم خوب آموخته بودند چگونه اين گره هاي کور را باز کنند. در اين بين ديالوگ هايي هم بين اين دو رد و بدل مي شد.
پيرزن: بزار کارمو بکنم. انقده جلو دست و پا نيا
پيرمرد: خب منم دارم کار خودمو ميکنم چيکار به کار تو دارم
- يعني که چي؟ اگه من اينجام باسه اينه که پام درد مي کنه نمي تونم اونجا واسّم
- تو پات درد مي کنه. من کمرم درد ميکنه. مگه ميشه آدم پير باشه يه جاش درد نکنه
- چرا نشه؟ اينا که اينطوري پول خرج مي کنن حتما انقده دارن که تا درد نگرفته جايي شون دوا درمونش کنن.
- اي بابا. حالا ول کن اين حرفا رو. بذار کارمون رو بکنيم. از اين حرفا نون در نمياد
- تو هم که همه اش....
و ديگر نه قابل فهم بود و نه در حوصله ي گوش دادن. من افکارم اينجا نبود و اين چند لحظه نا مفهوم رو هم پاره پاره از سر عادت گوش دادن به حرف اينچنين آدمهايي شنيدم. از آنجا که آدمهام رو اينجا ها پيدا مي کرده ام هميشه.
...................................................

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...