<$SiKHooL$>

پنجشنبه، آبان ۰۷، ۱۳۸۸

پیاده نظام: یا همان که دل داد و تنها قلوه نصیب اش شد. قلوه ی خونبار خودش!


پسرک خیلی تند راه می رفت. باران نمی آمد اما بویش چرا. آفتاب دو دل بود و باد پائیزی آن روی سگ اش را نشان می داد. پسرک در برابر همه اینها سراپا بی دفاع بود. من با قدم های بلندم سعی می کردم همگام او راه روم. با انگشت نشان داد و گفت: اونجا!
گفتم: باشه. بریم.
می توانستم بگویم نه. می توانستم بگویم برویم جای دیگر. یک جای ارزان تر یا جایی که بهتر باشد و لااقل ارزش دادن اینهمه پول را داشته باشد. اما توان مقاومت نداشتم. می خواستم به دلش راه بیایم. سوال و افکارم را گذاشتم برای بعد. همه چیز از قدم های او عقب می ماند. قدم هایی بی هیچ فرصتی برای لختی حضور هر چیز و هر کلام دیگر. آن قدم ها همه فرصت من بودند و عصیان شان چه بی رحم و پاک پیاده رو را پشت سر می گذاشتند. ناگهان ایستاد. رسیده بودیم. دستپاچه شده بودم. نگاه اش منتظر من بود و ناشیانه نگاهی به لیست پیش رو انداختم و سعی کردم جوابی پیدا کنم. عاجز او را به کمک خواستم. پرسیدم: چی بگیرم؟
کلمات با کمی دلهره شنیده شدند: اگه میشه مرغ.
به قیمت ها نگاه کردم. دو تکه... سه تکه... نگرانی ای که از ابتدای راه داشتم مرا واداشت به مواجهه با کیف پول و دانستن اینکه بخت چه اندازه با پسرک یار بوده... یا با من. همه شان گران بودند و بالاخره کیف ام مرا مجبور کرد به تنها انتخاب. دو تکه. باز راضی نبودم. دلم به آن سه تکه بود. ناچار مرد قرمز پوش را صدا کردم. جوان قرمز پوش آمد و از پشت پیشخوان ما را ورانداز کرد. بی اعتنا به نگاهش سفارش دادم. مدتی نه چندان زیاد گذشت تا مرد قرمزپوش برگردد و با یک ظرف یونولیتی بسته برگردد. ظرف را گرفتم و از پسرک پرسیدم: چیز دیگری هم می خواهی؟
گفت: نوشابه
از مرد قرمزپوش پرسیدم و گفت که فقط آب هست. منصرف شدیم. کسیه را دادم دست پسرک که دیگر مدتی بود آرام ایستاده بود. نشاندم اش روی سکوی روبرو. کیسه را گذاشت کنارش. ناآرام و مضطرب از او پرسیدم: این اطراف بقالی ای چیزی هست؟
گفت: آنطرف تر.
نگاه کردم. چشمانم سیاهی می رفت. نمی توانستم درست تشخیص دهم. سمت انگشت اش را پی گرفتم و باز ناکام بودم از دیدن مغازه. صدایش آمد که: عیب نداره. همین هم خوبه. نگاه ام روی نگاه اش مانده بود اما از پشت عینک آفتابی. و دستم لجبازانه از برداشتن عینک امتناع می کرد تا کفرم را بالا بیاورد. نمی دانستم باید چکار کنم. فهمیده بودم که دیگر بودنم آنجا معنایی ندارد. که نقش ام تمام شده و حالاست که باید صحنه را ترک کنم. چه سخت بود. نمی دانستم چه بگویم. ملتمسانه دستم به سمت اش رفت و روی موهای نامرتب اش ماند. باری کلام ام را فروخوردم و همه را چپاندم در چند کلمه: مواظب خودت باش. خب؟
سری تکان داد و لبخندی زد. گمانم لو رفته بودم. دست و پایم را جمع کردم. خداحافظی کردم و بی آنکه نگاهم را از روبرو بردارم با قدم های تند به راه افتادم. دلم را مچاله در سینه گرفته بودم و می رفتم. دوباره در گوشی ها و آهنگ فرو رفتم. و نمی دانستم که حتی به دلخواهش راه آمده ام یا نه. که دلخواه اش چه بود و آنچه گفت چه مایه داشت از آنچه در دلش، در تمامی ساعات سرمای سحرگاه و سکوت ناتمام شب و بی اعتنایی هر روز، صیغل خورده بود. دیگر نمی دانستم دلخواه یعنی چه. آرزو یعنی چه. حتی نمی دانستم که همان لحظه در دلش ذره ای خوشی از طعم آن مرغ خواهد درخشید یا نه. باری همچنان طرح کمرنگی از امید در دلم باقی بود. با هر معنا و به هر رنگی، اما مسلم آنکه همان بود که نفس هایم را به تکرار وا می داشت.
ناگاه مردی به کنارم آمد. اشاره ای کرد و کاغذی نشانم داد. گوشی ها را برداشتم و ایما و اشاره هایش را که تأکید مکرر ناتوانی اش بودند به من تحویل داد. نمی دانستم چکار کنم. باری دیگر پول نداشتم. تنها کرایه خانه همراه ام بود. پس گفتم: ببخشید پول ندارم.
حتی اگر فهمیده بود چه می گویم و همه حرکاتش تظاهر بود، سعی کردم با دست منظورم را به او حالی کنم.
با گفتن حرف ام، دوباره راه افتادم. قدم هایم همچنان تند و ناتمام می نمودند و یک جمله بود که رهایم نمی کرد: دو تکه مرغ نادیده در آن ظرف دربسته سیرش خواهد کرد؟


سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...