روزهاي بيدار
درست سر آن كوچه
كه قاسم هر زمستان مان را
با لبو سرخ مي كرد
درست سر همان كوچه
كه من صورتم را
با خجالت و غرور پدر
سرخ مي كردم
آري درست سر همان كوچه
تو بودي با همه قرمزي هاي ريز ريز چادري ات
كه كاسه ي دست ات را
لب چكان بي پايان اميد
امتداد مي دادي
تا من
تا عشق
تا همه دار و ندارمان
تشنگي ام را
اين روزها پاياني نيست
سيرابم كن
(يكي براي تك چشمه اي كه خوب مي داندش)