<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۶

نخوان اين را كه وقتت ارزش دارد خير سرت:آنروز كه پر بودي از خون، آنروز كه پر بودي از شور، آيا همان روز نبود كه فهميدي خون بر كاغذ، روانتر مي لغزد؟

زندگي به تمامي معنا داشت ادامه مي يافت. كسي حتي فكر نمي كرد كه بشود به همين سادگي تمامي معنا را در كاغذي پيچيد، مچاله كرد. به قول عماد چماله كرد و با يك تيپا به يكي از جوي هاي به هرجا روان، روانه اش كرد. نه هيچ كس، هيچ كس به مخيله اش خطور نمي كرد.
اما عماد هميشه به ما مي گفت. عماد مي گفت: بچه ها. بساط تون رو جم كنين. اين كارا فايده نداره. ما هم به سن شما ها بوديم و از اينكارا كرديم. بهتون بر نخوره اما خيلي هم تر و تميز تر. بازم فايده نكرد كه نكرد. حالام ببينين وضع امو. مي خواين اين باشه آخر عاقبت تون؟
ما عماد را نگاه كرديم،همه. ما عماد را قبلا هم ديده بوديم.همه. عماد همان عماد بود. فرقي نكرده بود. هيچ وقت فرقي نمي كرد. حتي حالا كه بيشتر فكر ميكنم لباس تنش هم چندان فرقي نمي كرد. لااقل آنچه ديده مي شد. اما هميشه تازه بود. شايد چون شبيه راز بود. مثل جعبه هايي كه درشان هميشه بسته است. مثل درهايي كه هيچ وقت باز نمي شوند. و عماد هم هميشه جلوي چشم بود. انگار نبايد فراموش اش مي كرديم. هميشه چيزي داشت روي چارچرخه اش كه بفروشد. لبو و باقالي با هواي سرد به دادش ميرسيدند. ماه رمضون يا زولبيا مي فروخت يا آشي چيزي. بقيه سال هم ميوه تيله. اما هميشه ي خدا بي اعتنا به فصل و ماه، چيزي بود همراهش كه مارا هم با خودش و چارچرخه اش مي كشاند. گوشه اي از چارچرخه اش پر بود از فرفره ، زنبورك، تيله هاي رنگ و وارنگ، توپ، و هزار و صد جور خرت و پرت كه بالاخره هرطور كه بود مارا حسابي سرگرم مي كرد.
حالا سالها از آن روزها گذشته. من ديگر به جاي تيله و سكه، مداد و كاغذ و كتاب دست ميگيرم. گاهي يك نخ سيگار هم. گاهي فقط. ما آنروز حسابي به حرف عماد گوش كرديم. ما هميشه به حرفهاي عماد گوش مي كرديم. مهربان بود. خيلي. اما اهل ناز كشيدن و لي لي به لالا گذاشتن هم نبود. و همين شايد بود كه مارا وادار ميكرد هميشه گوش به او بسپاريم. صدايش خراب بود. آنموقع اينطور ميگفت و ما ميخنديديم. امروز اما مي فهمم خراب بود. راست مي گفت. عماد را اما چرا به ياد آوردم؟ نمي دانم. شايد غفلت از خودمان بود. عماد گفته بود و ديگر نه تيله بازي بود و نه بيخ ديواري و نه... ما بزرگتر بوديم. آن روز ظهر بود كه ما بزرگتر از ديگران بوديم و تنها ما بوديم. آنها كه كوچكتر بودند بايد ظهر مي خوابيدند. ما كه تابستان بود و كاري نداشتيم، كنار ديوار ايستاده بوديم و بيخ ديواري بازي مي كرديم و بعضي روزها هم به تيله بازي و شرط بندي مي گذشت. يكي از همان روزها بود كه عماد پيدايش شد و ما هم دورش جمع شديم تا ببينيم آنروز چه همراهش آورده. عماد اما انگار چيزي ديده بود. انگار بويي به دماغ اش آشنا آمده بود. نگران بود و تنها گفت، همان. و ما كه تسخير شده ي كلمات عماد بوديم روزهاي زيادي لازم نبود تا تيله ها از بين انگشتانمان بلغزند و ظهر ها آنقدر خالي و بي كار نباشند.
اما شايد عماد آنروز همين را مي گفت و شايد ما آنروز نديديم نگراني عماد را. عماد كه آنروز تنها اين گفت و رفت. و ما تمام روز را ساكت بوديم گرد هم. ما هميشه كنار هم بوديم. هنوز هم آنها كه مانده ايم كنار هم هستيم.
تيله ها لغزيدند. قلم ها جا خوش كردند. سكه ها از رنگ افتادند. كاغذهاي كاهي رنگ و رو رفته به همت ما پر رنگ شدند. شرط هامان را ديگر نبستيم. يعني باهم شرط نبستيم. اما شرط بستيم با زندگي. شرط بستيم با خون مان. با قلم مان.
آنروز شايد عماد همين را ديد. عماد را كسي دوست نداشت،جز بچه ها. ما. داخل خانه حرف زدن از عماد جرم سنگيني بود. اهل محل دوست اش نداشتند و با دلخوري تحمل اش مي كردند. شايد هيچ وقت از او آتويي بدستشان نيامده بود تا آنروز. كه عماد بود و دستان اش پر از شكوفه بود و خون شكوفه. شكوفه خواهر طاهر بود. طاهر دوست من بود و همه گرداگرد عماد كه او را مسبب خون شكوفه مي دانستند. همه مادراني كه عماد و چارچرخه اش را مسبب هر اتفاقي مي دانستند. و همه را يكجا، پس از سكوتي چندين ساله، بر سرش خالي مي كردند. شكوفه بود كه با ديدن عماد و چارچرخه اش ناگاه دستان مادرش را و طاهر را رها كرده بود و به آنسوي خيابان آمده بود تا به عماد برسد. طاهر از آنروز هيچ وقت، هيچ وقت از شكوفه جدا نشد. و تا حالا هم از او مراقبت مي كند. نه همسري و نه هيچ مونسي. و هنوز هم سنگيني باري به دوشش احساس مي كند. هنوز هم همه چيز را در شل بودن آنروز دستش، بعد از اين همه سال، با همان دستها همدوش قلم اش با خود مي كشد. عماد اما، چارچرخه را رها كرده بود تا شكوفه را نجات دهد. چارچرخه انگار بي عماد تاب ايستادن نداشته باشد، چپه شد و همه زندگي عماد خيابان را پوشاند. همه عمر و درد عماد خيابان را پوشاند.همه آنچه سالها با اين مردم گفته بود و شنفته بود و سكوت، سكوت عماد بيش از همه. عماد شكوفه را به سمتي پرت كرد. كه دست شكوفه شكست و صورتش هم خون آلود شده بود. ماشين اما عماد را بي نسيب نگذاشت. همان كه چند روز بعد عماد را از پا انداخت و بيمارستان هم ضربه را دليل مرگش شناخته بود. چه راحت است شناختن چنين ضربه اي به عنوان دليل مرگ. چه ساده ست يافتن تك ضربه اي، موجب باقي سكوت او.
عماد، عماد، چقدر بودنت در ما رسوب كرده عماد. ما نمي دانستيم آنروز با ما چه مي گويي. نمي دانستيم زندگي را نمي بايست زيست. نمي دانستيم كه نمي بايست فرياد كشيد و خواست. نمي دانستيم كه نمي بايست. نميدانستيم عماد كه حال و روزت را نشانمان مي دادي و دم بر نمي آوردي. كه اعتراضي نبود. و ما عرياني رسوايي ات را نديديم آنروز.كه آنچه ديديم تيله ها بود كه زيبا بود. صدايت بود كه سبك و گيرا بود. لبخندت بود كه بيدار بود. و دلت كه هميشه با ما بود.و حالا رسوايي اي كه از قلم مان و خون مان گريبان ما را سيراب گرفته. چرا نگفتي عماد؟ چرا با ما نگفتي كه نمي بايست بر سر يافتن آزادي شرط بست؟ بر سر زندگي؟

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...