<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

براي وبلاگت چيزي بنويس: قفس ها بزرگتر كه بشوند ميله ها هم قطور تر خواهند شد. نا ديدني تر هم. كسي نخواست بيدارت كند جاناتان. پرواز را فقط به خاطر بسپار

ما به سمت مغازه كاظم مي رفتيم. علي با ما نبود. رفته بود با اكرم رياضي كار كند. گرچه من نمي دانستم اين تنها بهانه اي بوده كه با ما نيايد. به ما گفته بود كه اكرم امتحان دارد و بايد نمره بياورد. البته در اينكه اكرم رياضي و ديگر درس هايش تعريفي نداشت، شكي نبود اما اينكه چرا علي اينهمه جديت به خرج مي داد كمي عجيب به نظر مي رسيد. علي بچه تنبلي نبود اما هيچ وقت هم كاسه داغ تر از آش نمي شد. تا كسي چيزي نمي خواست انجام نمي داد. مادرش هميشه براي خريد مي فرستادش بيرون و هميشه مي شد ديد علي را كه با يك عالم كيسه كه به سر تا پايش آويزان است از كوچه مي گذرد. مادر علي، ساره خانم، دوست نداشت علي خيلي با ما بيرون بماند.علي اما توانسته بود اعتماد مادرش را به تدريج جلب كند. و حالا ديگر به اندازه قبل لازم نبود منتظر بمانيم تا علي در يك كلنجار طولاني براي بيرون آمدن از خانه اجازه بگيرد. اكرم اما بدتر از علي به ندرت شده بود ببينيم اش. مگر با خود ساره خانم بيرون برود. هيچ وقت نه با ما بازي مي كرد و نه با دخترهاي كوچه. مادرم مي گفت ساره خانم با اين كارهاش معلوم نيست چطور مي خواهد عروس و داماد به خانه اش بياورد. اما من مي دانستم. علي گفته بود كه اصلا قصد ازدواج ندارد. اين جمله را از مادرش ياد گرفته بود. ما هم خيلي سر در نمي آورديم. فقط مي دانستيم علي، بابايش سوزن بان قطار بوده كه حالا ديگر نيست و خدا رحمت اش مي كند. اگر از كسي مي پرسيدي كه آيا مرده؟، كتك مي خوردي. و بعد مي شنيديم كه مي گفتند "خدا رحمت اش كند. مرد با خدايي بود." پس ما فهميده بوديم هركه ديگر نيست، خدا دارد رحمت اش مي كند. من از مامان پرسيدم كه رحمت كردن چيه؟ مامان هم فقط نگاهم كرد و از بي حوصلگي جواب نداد و رفت رخت ها را از روي بند جمع كند.
ما چند وقتي بود كه با هم پيش كاظم مي رفتيم. كاظم تازه از جنگ برگشته بود و مغازه پرنده فروشي داشت. مي نشستيم آنجا و برايمان از آنجا تعريف مي كرد و اين شده بود يكي از سرگرمي هاي اصلي مان. فقط نبايد به پرنده ها دست مي زديم و اذيت شان مي كرديم. كاظم مي گفت اگر دوست داريد بخريد اما نمي شود مغازه ام را بهم بريزيد. ما اما پرنده نمي خريديم. يعني پولش را نداشتيم.
اهالي محل كاظم را مي شناختند و همه به او احترام مي گذاشتند و دوستش داشتند. ما فكر مي كرديم به خاطر اين است كه كاظم يك پايش از ساق به پايين، پلاستيكي است. وقتي به خود كاظم گفتيم كلي خنديد. اما به مامان كه گفتم اخم كرد و با پس گردني فرستادم از آشپزخانه بيرون. كاظم اما بيشتر وقت ها مي خنديد. ما را دوست داشت و ما هم دوستش داشتيم. چون خيلي هيكل گنده اي داشت توي مغازه نمي نشست و جايش تنگ بود. صندلي اي داشت كه بيرون مغازه مي گذاشت و همانجا هم ما روي زمين دورش جمع مي نشستيم و به ماجراهايش توي جبهه گوش مي داديم. من خيلي دوست داشتم ماجراهاي كاظم را. يكبار به او گفتم: كاظم آقا، من جبهه را خيلي دوست دارم. مي خواهم بزرگ كه شدم بروم جبهه.
كاظم اما خنديد كه چشم هايش و بعد همه صورتش فشرده شد و گفت: اول بزرگ بشو. بعد هرجا خواستي برو.
بعد هم خيلي زود گفت كه داستان براي امروز كافي است و رفت داخل مغازه و در را بست. فكر مي كنم كاظم آن روز خيلي خيلي بيشتر از هر روز خم شد تا داخل مغازه اش شود. آخر قدش كمي از چارچوب در مغازه بلندتر بود. او خيلي خيلي بزرگ بود. كاظم هميشه سراغ علي را مي گرفت. ما فكر مي كرديم كه كاظم علي را از ما بيشتر دوست دارد. اما كاظم گفته بود همه مان را خيلي خيلي دوست دارد. فقط چون علي نمي آيد مي خواهد از حالش خبردار شود. راست مي گفت. علي فقط پيش كاظم نمي آمد. باقي جاها را با ما مي آمد. بازي مي كرد. اما مغازه كاظم نمي آمد. اوايل كه آمده بوديم علي هم همراه ما بود. روزي كه كاظم مغازه را باز كرد ما همه جمع شده بوديم ببينيم تو مغازه اش چي پيدا مي شود. وقتي آنهمه پرنده را ديديم خيلي تعجب كرديم. تا به حال اين همه پرنده رنگ و وارنگ نديده بوديم. آنهم همه كنار هم. يك جا.
علي بود كه از كاظم پرسيد: آقا اين ها را گذاشته ايد اينجا چكار؟
و كاظم با لبخندي برگشت و رو به علي گفت: مي فروشم شان پسرم. تو پرنده ها را دوست نداري؟
- چرا دوستشان دارم. خيلي دوستشان دارم.
- يكي شان را مي خواهي؟
- چرا اما پول ندارم.
- پس پولت را جمع كن. من هم هر كدام را كه دوست داشتي خيلي ارزان بهت ميدم.
علي خوشحال شد. ما هم همينطور. شب اما هيچكدام نتوانسته بوديم از مادرمان پول بگيريم براي پرنده. از فرداي آنروز كم كم بيشتر با كاظم آشنا شديم. فهميديم كه از جنگ آمده و جانباز است. و خب كافي بود يكي از ما بپرسد آنجا چطوري بود و ديگر هر چند روز يك بار كارمان اين باشد كه بياييم و به اينكه آنجا چطور بود و چه خبر گوش كنيم. علي هم مي آمد اما هميشه انگار هوش و حواسش جاي ديگري بود. پيش پرنده ها. آنوقت يك روز ديديم علي دستش را در جيب اش كرد و پولي در آورد و به كاظم نشان اش داد. كاظم به پول خيره مانده بود. بعد نگاهش را به علي دوخت و با حوصله و مثل هميشه مهربان پرسيد: پول خودت است علي؟
علي گفت: بله كاظم آقا. خودم پول هايم را جمع كرده بودم تا زنبورك بخرم اما حالا مي خواهم پرنده اي داشته باشم.
كاظم لبخندش باز شد و گفت: خيلي خوب، قبول. حالا كدامشان را مي خواهي پسرجون.
- آن يكي. همان كه زرد است و صدايش قشنگ است
- آن كه مي گويي اسم دارد علي. اسمش قناري است.
- (علي زير لب گفت)قناري؟.... قناري.... اما خودش كه چيز ديگري مي گفت
- چي گفتي؟
- هيچي
- خب پول ات را بده ببينم.(علي پول را داد و كاظم رفت قناري را بياورد) حواست باشد. نبايد ظرف آب و دانه اش خالي بماند. نكند يادت برود و پرنده تلف شود.
- نه، نه. حواسم هست كاظم آقا. قول ميدهم( و داشت پرنده را از دست كاظم مي گرفت)
ما هم همه كلي ذوق كرده بوديم و آماده بوديم كه پرنده را از نزديك ببينيم. كاظم هم از بالا نگاهش به ما بود كه چطور داريم كيف مي كنيم. همه مي دانستيم كه علي پولش خيلي كمتر از قيمت قناري و قفس و ارزن است. اما كاظم حرفي نزده بود و پرنده را به علي داده بود. علي در پوستش نمي گنجيد. ما هم انگار يادمان رفته باشد كاظمي هم در عالم وجود دارد داشتيم همراه علي مي رفتيم و پرنده را نگاه مي كرديم كه صداي كاظم از پشت آمد: خدا نگهدارتون بچه ها. ما هم سر چرخانديم و همه از كاظم خدا حافظي كرديم.
ما ديگر پرنده علي را نديديم. مي گفت هوا خيلي گرم است و كاظم گفته بهتر است زياد بيرون نماند.
بعدها علي برايم تعريف كرد كه بعد از چند هفته اي كه او پيش كاظم نيامد، روزي كاظم دم در خانه شان آمده بود و با هم روي پله هاي حياط نشسته بودند و صحبت كرده بودند. علي گفت كه خيلي ابراهيم را(كه همان قناري بود) دوست داشت. حالا اينكه چطور شده بود اسم قناري را ابراهيم گذاشته بود تا وقتي بزرگ نشدم نفهميدم.وقي كه ديگر مي فهميدم رحمت كردن يعني چه. باري از بد حادثه، روزي علي يادش رفته بود در قفس را ببندد. و قناري بيرون آمده بود. علي گفته بود: نفهميدم ابراهيم كجا رفته بود. فكر مي كردم پرواز كرده و رفته به آسمان و ديگر برنمي گردد. از اينكه ابراهيم ديگر پيش ام بر نمي گشت ناراحت شده بودم اما نه خيلي. با خودم فكر كرده بودم كه لا اقل ابراهيم حالا ديگر مي تواند هرجا دلش بخواهد برود.مثل قبل. اما با ديدن صحنه دلخراش لاشه ابراهيم كه از لبه پنجره سقوط كرده بود دلم آتش گرفته بود. با گريه دويدم پايين و برش داشتم. عجيب بود اما سر و كله كلاغ و گربه اي پيدا نشده بود. پس ابراهيم را گوشه حياط خاك كردم و بعدا فهميدم كه پرنده هايي كه درون قفس هستند نمي توانند پرواز كنند و بيرون دوام بياورند.
علي كلي در بغل بزرگ كاظم گريه كرد. كاظم اشك هايش را با آستين اش پاك كرد و علي با هق هق پرسيد: چرا كاظم اقا؟ چرا پرنده ها رو مي كنين تو قفس؟
كاظم چهره اش درهم رفت و خيلي سنگين و ممتد گفت: آخ علي...
سرش رو انداخته بود پايين. انگار جوابي نداشت. فقط گفت، نه به علي، انگار با خودش: مگه همه اش غير از قفس بوده علي؟ مگه همه اش غير از قفس بوده؟
آنوقت سرش را ميان دست هايش گرفته بود و پاي مصنوعي اش بود كه ناتمام تكان مي خورد.
(يكي براي آنكه گفت مي مانم)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...