|
<$SiKHooL$> |
|
پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶
دخترك از روزي كه توانست آب را بيابد و موهايش را دست بكشد و پاهايش را در انعكاس نور خورشيد در حوض به بازي بگيرد، تقريبا از همان روزها بود كه ماه را شناخت و شناخت. دوست شد و دوست شد و شيفته اش شد. هر روز را به اميد ماه و ديدارش سپري مي كرد. همه چيز و همه كارهايش را تا غروب تمام ميكرد. با خورشيد خداحافظي مي كرد و منتظر مينشست تا ماه طلوع كند. از همين رو بود كه روزهايي كه ماه نبود از اتاق اش بيرون نمي آمد و شبهاي ابري و باراني برايش شبيه اين بود ماه اش مريض شده و زير خروار خروار پتوي ابري به خواب رفته. نگران بود اما سكوت مي كرد و چيزي نمي گفت. دخترك بزرگ شد و ماه هم همراه او بزرگتر مي شد. دخترك و ماه هر دو خوشحال از داشتن يكديگر تا صبح هم صحبت و همدرد يكديگر مي شدند و ماه از اتفاقات و ماجراهايش مي گفت و دخترك هم از چيزهايي كه خوانده بود و ياد گرفته بود با هيجان و گاهي با دلخوري براي ماه تعريف مي كرد. سالها گذشت و آنها دوستيشان چون درختي بيشتر ريشه دواند و بزرگتر شد. همانطور كه آنها هم بزرگتر شدند. دخترك براي ماه هميشه دختركي بود با دلي بزرگ و قلبي زلال و ماه هم براي دخترك هميشه ماهي جوان و سرحال باقي مانده بود و هيچوقت تكراري و پژمرده نشده بود. تا اينكه ماه مريض شد. و اينبار هيچ ابري نبود كه ماه زير آن به خواب برود بلكه حالش بهتر شود.پس دخترك كه ديگر براي خودش زني سن و سال دار شده بود دست بكار مواظبت و پرستاري از ماه اش شد. تمام شب را به پرستاري از ماه مي گذراند و روزها را كمي استراحت مي كرد و باقي روز همه چيزي كه بفكرش ميرسيد ماه را بهبود مي بخشد فراهم مي كرد. و اينطور روز و شب همه فكر و ذكرش را به ماه دوخته بود.
اما ماه هر روز لاغر تر و نحيف تر ميشد. و اين دخترك را خيلي زود پير كرد. گرچه دست از كار نكشيد و گويي جانش به جان ماه بسته بوده باشد. بهترين قصه ها را براي ماه تعريف مي كرد و با نوازش و تصنيف ها سعي ميكرد آرامش كند و با آتشي كه از محبت اش مي سوخت سعي ميكرد گرم نگه اش دارد. ماهش را. و آنقدر قصه ها تعريف مي كرد و تصنيف ها مي سرود كه كم كم ستاره ها جمع شدند و آسمان هر شب پر ستاره تر از شب پيش مي شد. ستاره ها از شنيدن صداي دخترك به هم آوا شدن با او برمي خواستند و چندي هم دنباله دار ميرفتند تا بلكه بتوانند دوايي مرهم درد ماه پيدا كنند. دل آسمان به درد آمده بود اما ماه خوب نمي شد كه خوب نمي شد. روزها گذشت. هفته ها و ماه ها سپري شدند و ماه از مريضي لاغر ميشد و دخترك از درد ماه پير. تا اينكه روزي دخترك خسته اما هنوز مقاوم و با ذره اي اميد منتظر شد و سفارش هايش را به خورشيد كرد و دم غروب تقاضا كرد كه فردا صبح ديرتر طلوع كند كه ماه را بيشتر مراقبت كند. خورشيد غروب كرد. مدتي گذشته بود و ماه طلوع نكرده بود. باز هم دخترك با صبر و حوصله خودش را به خاطر مريضي ماه قانع كرد و منتظر شد و باز ماه طلوع نكرده بود. تا اينكه ديد ستاره ها همه جمع شده اند و سكوتي همه جا را فرا گرفته. و او هيچوقت ستاره ها را اينطور نزديك و همدرد احساس نكرده بود. تا اينكه گويي متوجه شده باشد ديگر ماهش را نخواهد يافت، كمي جلوي خودش را گرفت اما بغض اش تركيد و شروع به گريه كرد. انگار تمامي اين سالها را گريه مي كند. انگار تمام اين پرستاري ها و مراقبت هايش را ميگريست. صبح و شب روزها به گريه كردن مي گذشت و تنها ستاره ها بودند كه گه گاه به او سر ميزدند و خورشيد كه گرمش مي كرد تا سرما نخورد. گريه ها ادامه داشت و گويي با اين گريه ها همه دردش جاري مي شد و جاري ميشد. و دردش انگار تسكين ميافت. رفته رفته گريه ها تبديل به گودال هاي آب شدند و گودال هاي آب تبديل به بركه هايي شدند و همينطور دخترك گرچه هنوز بسيار دلتنگ ماهش بود اما بار سختي حادثه به مراتب از دوشش برداشته شده بود. تا اينكه شبي گريه اش بند آمد. كمي كه گذشت نگاهي به اطراف انداخت. گويي سالها گذشته باشد هيچ چيز را نمي شناخت. ناگهان متوجه چيزي شده باشد نگاهي به پايين پايش انداخت و ديد همه جا از اشكش آب گرفته. نگاهي به آب انداخت تا خودش را نگاه كند و ببيند اين همه گريستن چه بلايي بر سرش آورده و حالا بايد بدون ماهش چكار كند. نگاه كرد و مكث كرد و چشم ها را بست و باز كرد و باز مكث كرد. هرچه نگاه كرد گويي خودش را نديده باشد باز نگاه مي كرد. هربار ماه را ميديد و فكر ميكرد خيالاتي شده. كه ناگاه با اخمي كه كرد قلبش ابتدا درد گرفت و باري اندكي بعد از گرما لبريز شده باشد، متوجه خودش شد كه ماه شده بود. كه او خود ماه شده بود. ماه جواني را در آب ميديد كه او را ياد اولين روزهايي انداخت كه با ماه آشنا شده بود. لبخندي زد و سكوت و سكوت و سكوت....... و او، شبها، هر شب، تمامي زمين و زمينيان را نگاه مي كند و نگران ميگردد تا شايد پسركي را بيابد كه تازه آب را يافته، كه رد پاي خورشيد را بر پاهاي كوچكش نقش كرده و خنده اي پر از شيطنت ستاره ها دارد.... پسركي را ميگردد او كه چشمهايش خالي اي دارند درست به اندازه يك ماه براي يك ماه (يكي با همه ناچيزيش براي آنكه خيلي وقت است ماه شده ) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|