<$SiKHooL$>

دوشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۶

انتظارم صفر از فهميده شدن اين ناپخته ي نچسب: آتش ز يار گفت و ما بانگ مان به پيش، نشنيده نجوايش به گوش كه خورشيد هم عزيز، بي گردش زمين، شعله ور نگشت

يك روز نه چندان سرد پاييزي بر كنار جوي آبي كه در روزهايي نه چندان دور، نيمه يخ زده يخ نزده درختان را به خيال بيداري، خواب خواهد داشت، مي تواند امروز باشد. روزي مثل امروز را نمي توان بدون لباس سپري كرد. و آنهم نه لباسي به سبكي آزادي. لباسي كه مرا و تو را به سنگيني دردت بر تو قواره شود. و آنچنان فراخ كه همه فرياد ات را در خود فرو خورد و جز به چند خميازه بلند هيچش به جا نماند. نه نه نمي بايست گريه مي كرديم. نمي بايست گريه مان را به اين جوي سرازير مي كرديم كه ديگر سر باز ايستادنش نيست. كه ديگر هيچ آرامشش نيست. مي بينم اش و مي بيني اش كه چه در خود مي پيچد و مي توفد و باز توان رفتن ش نيست جز به دو ديوار بلند كناره، كه سر به راهش ساخته اند. تقلا و تلاش ناتمام مي كند به دستگيري درختي، سنگي. ليك درختان هم ديگر پاي ايستادن ندارند. شاخه ها عمر شكوفيدن ندارند. ريشه ها.... ريشه ها ديريست عمق شان را به تيغ فراموشي بر باد داده اند. "سنگين"، دگر آن عمق و جوش نيست. "سنگين" دگر آن ياد دوست نيست. چون در ميانه همه آبي به رود شد. آنگه كه چشمان من، چشمان تو، گل آلود شد، ديگر چه شكوه ز سنگي كه نماندست او به جاي. روزي كه شاخه هاي ما خالي ز هر اميد، آبي نديده درد و تركش پژمرد و پير شد. وقتي دگر هيچ دستمان نماند. تاب و توان دواندن و گره خوردنش نماند. امروز كه هيچ بدست نمي سازند جز به تيغ و گسست جان، چه گويم آخر به اين سوخته ام جگر؟ چه خونش آرم مرهم چليده ام جگر؟ به كدامين طريقت رفته شان ز ياد، هان؟ به كدامين بخوانم و بخواني اين ريشه هاي درد و پايمرد را به پاي؟
و چه غفلتي بود ما را به روفتن چشمانمان به سر آستين يخ بسته مان. كه نمي دانستم، كه نمي دانستي آفتاب در انعكاس بي رشك اش چه سوزناك چشم را برهم مي نشاند. باري آنچه جگرم را، جگرت را هيمه اي بالا بلند فراهم نمود، اشارت شان بود. كه مي گفتند باري ابتدا به نجوا وانگاه به بانگ بي امان شان كه:
"نگاه، نگاه،
اشك شوق اش مي نگارد آه
چه تميز و چه پاك و پاينده،
همه خنده است گويي درين پگاه.....
باز گوييم از نخستين آه
همه اشك ست بسر آستين نگاه،....
همه شادي ست به سپيدي نگاه،
همه برخيزيد نگاه، نگاه........."
..........
آه
...........
يك روز به سوز و ساز تمامي نگاه كن ساعت آخرت را. و چون آه ات بر آمد در خاموشي واپسين اشارت آفتاب، با حكم من به صداقت آن تابناك ساعت آفتاب ، خاك گور مرا باز بسوزان كه دگر هيچ نرويد ز ميانش جوانه اي. نه، نه، نگه مدار سنگين جامه ام كه جان مرا، جان ترا بسوخت.....
ميدانم چون اشك يخ زده به سر آستين، هرگز نروفته ام. ترسم هماره به مانده يكي نوركي به جاي. خفته ميان آن اشك وانهاده ام، گرماي بكر كودكي مي لرزاندش ز جاي. اشكم شنيده نداي تازه اش ز پس. بازخوان سّر ِ ديرسال، سرود دوباره ز سر كند. آن جوي و شاخه و سنگ خفته را بهم، پيمانه شان دهد زلال و ز خودشان بدر كند. وان كودك تازه مست را كَنَد ز جاي. جوش و خروشي چنانش دهد بدست، تا در هزار هزار رقص ناتمام، او، سرتاسر برين دشت قير و تار، خورشيد نو به يادمان طلوع دگر كند.

آه كه دستانم و دستانت را ز لرزش خاموشي آن خورشيد هم، پايان نيست.
در خواب او، آرام ما
خوابش نمانده چشم ما
بيدار چون از سر گرفت
خامش شود خورشيد ما
(يكي چون....يكي نمي توانست، نتوانستن ديگر دليل نمي خواهد، خيلي وقت است)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...