<$SiKHooL$>

چهارشنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۶

دوستان ما پرتغال را به ديوار مي کوفتند و پاييز اتفاق مي افتاد

کجا هستند؟ همه آنهايي که مرا در کارم به اينجا کشانده اند. من؟ نه خبري نيست. نه از جبروتم، نه از جلال که خيلي سال پيش رفت و نه حتي اصغر که آبنبات قيچي هايش مدرسه را هر روز برايم کمي زرد ليمويي ميکرد. کوکب ديگر گل نمي دهد. نه به من و نه حتي به خودش. کامبيز که ديگر حرفش را هم نزن. هر روز خود را يه لنگه پا تر از ديروز در گلدان من پيدا مي کند. به من گفته اند به نجوا که او آهن اش کم است. و من بعيد مي دانم. امروز فقط کامبيز نيست که يه لنگه پاست. من ، کارم ، بارم و همه آنهايي که مرا در کارم به اينجا کشانده اند يه لنگه پا هستيم. ما هستيم پس يه لنگه پاييم. اين را چطور دکارت نفهميد؟ او که خود از سر يه لنگه پا بودن، همچون خالي بزرگي را بسته بود ديگر چرا؟ اما من مي دانم. مي شود حتما اگر ميزش را پيدا کنيم در گوشه اي از آن، علامت سوالي را کشف کنيم که هنوز نپوسيده. که هنوز دست هاي پينه بسته باقر ،از براق کردن صفحه تلويزيون هاي تمام عمرش، با ديدنش به خارش مي افتد. نه، هيچ يه لنگه پايي به تاريخ نمي پيوندد. ما هستيم. خورشيد هم هست. و همه اين هست ها را که ما خلق کرده ايم تنها به يک نخ آويزان کرده ايم. من يادم ميايد سيروس را در امتداد دروازه شهرمان که از فرط بي بند و باري با آن هيکل نحيف اش با چه طناب ضمختي اسباب سرگرمي باد و مايه ي عبرت مردم کرده بودند. و من خوب يادم هست آنقدر که باد با سيروس بازي مي کرد، مردم عبرت را نمي گرفتند. تنها سوزشي بود در شقيقه ها هم آهنگ با سوزش باد. گويي باد سيروس را مدت ها پيش چون دوستي مي شناخته. من نگاه مي کردم سيروس را و با خود فکر مي کردم سيروس چه گناه ضخيمي مي توانسته کرده باشد؟ گناهي که هيچوقت در بازي با باد پاره نشود. و حالا؟... ما هستيم. به راحتي هستيم و هزار هزار هستي ديگر را هم با خودمان از نخ پاره اي آويزان کرده ايم. يعني هستي ما و هزار هزار هستي اي که دست و پا کرده ايم، از گناه سيروس انقدر سبک تر است؟ براي فرو ريختن اين بند و بساط ها به گوشه چشمي از باد هم نياز نيست. اين را ديگر باد هم ميداند. فقط ماييم که پس از وقوع حادثه دنبال اش مي گرديم. دنبال نيروي خارجي مي گرديم. دنبال مجرم مي گرديم. در اطراف!
من کارم را مي خواهم يکسره کنم. از کارهاي سربه سري هيچ دل خوشي ندارم. کارهاي بي سر و ته خلقم را تنگ مي کنند. و همه اينها نهايتا ماتحت ام را گشاد کرده اند. من از ماتحت گشاد هم دل خوشي ندارم. همه زندگي ام را بوي کارهاي سربه سري در بر گرفته است.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...