<$SiKHooL$>

پنجشنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۶

نامه هايي به لالا پيپوتينو بخاطر تمام محبت هايش در خيال من

داستان ما از آنجا شروع مي شود که روزي اکبر مشتي تصميم ميگيرد تا مي تواند تصميم هايش را به تعويق بياندازد. او شخصيتي منحصر به فرد است. اين را همه مي دانند. لا اقل تمام آنهايي که حوالي او و چار چرخه اش دائما در پي پرسه هاي ويران کننده شان، روز را زير گام هاشان ريز ريز مي کنند. اکبر خيلي وقت پيش از اين شروع کرد و حالا از اينکه هنوز تمام نشده و خيلي ها قال اش گذاشته اند کلافه و درهم است. اکبر همه را از چشم من و شما مي داند زيرا ما همه کارمان تمام است و او اين را نمي تواند شکل ديگري ببيند جز اينکه ما حق او را ضايع کرده باشيم. ما نه تنها حق او را ضايع نکرده ايم بلکه حق هيچ بني بشري را. اين را ميدانيم ما. او نميداند اما. و همين اما باعث شد که او چنين تصميمي اتخاذ کند. اين کاريست که معمولا اکبر مشتي مي کند. او عادت دارد تصميمات اش را اتخاذ کند. و البته هرکس شيوه خود را پيش ميگيرد.
آنروز اکبر مشتي احساس کرد که ديگر نمي تواند و به همين دليل دست بکار اين تعويق شد. شايد اين تعويق چيزي را عوض کند. او هميشه برنامه هاي تنظيم شده اي داشت که تنها اندازه خودش بود و ديگران را در جيب اش مي گذاشت. به همين سبب همه در برنامه و جيب او جا نمي شدند و باز به همين دليل ديگراني هميشه بودند که مي ماندند. اما جدا از اين مساله اکبر متوجه شد که سرعت وقوع حوادث خيلي در روان او تاثير مي گذارد. او متوجه شد که حتي فيلم را هم همينطور مي سازند. فيلم در سرعت چرخش نگاتيو است که معنا مي يابد و فهميد بعضي وقت ها مي توان با فشردن پوچي معنا خلق کرد.او فهميد که خيلي از معاني از ترکيب و تناسب دريافت مي شوند و خيلي از آنچه ممکن است معني زندگي ما باشند مي تواند تنها با يک کاهش سرعت چرخش به راحتي از معني خالي شوند. و اين ديوانه کننده ترين نکته اي بود که اکبر در طول عمرش هيچ ياد نداشت که زيرش خط کشيده باشد. او فهميد اين را و ديگر نمي توانست چيزي را مانند قبل نگاه کند. احساسات اش همه له و لورده شدند. تعلقاتش همه در اين بين سست شدند و زرت همه چيز قمسور شد. البته من حالا نمي دانم قمسور را چطور مي نويسند. به هر حال اکبر ديگر با عصا هم به سختي راه مي رفت. او در هر قدم انتظار داشت زمين و زمان فرو بريزد و اين عذابي بود که شک داشت مسيح حتي چشيده باشد.
اکبر مشتي تصميمي اتخاذ کرده و مي خواهد زمان را بچشد. او مي خواهد بفهمد گام نهادن يعني چه. او مي خواهد ترتيب خوردن نهار و شام اش را عوض کند و از اين به بعد دسر ، غذا و پيش غذا را با اين ترتيب نوش جان کند. او بعد از مدت ها فهميد دست چپ اش چقدر خنگ است که ساده ترين کلمات را هم به سختي بروي کاغذ مي آورد.او حواس اش را جمع کرده که پي کارهاي عجيب و غريب نرود و تنها به فهميدن ريزه هاي زندگي جدا جدا بپردازد و گاهي هم دسته دسته. او تنها تناسبات را تغيير داده. همچنين او متوجه شده......
.....
خودش بوده که کار ما را تمام کرد....اين آخرين بود که دستگيرش شد.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...