<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، اسفند ۰۸، ۱۳۸۵

گابرينارديو تنها مي خواست ساعت اش هر از گاهي بر صفحه مدرج و مدورش ثانيه ها را به لي لي کردني برقصاند

بازم زمان و گذر اون به اشکال مختلف. اينکه واقعيات بالاخره وجود خودشون رو دير يا زود به ما تحميل ميکنن. چه متوجه بشيم و چه نفهميده از کنارشون رد بشيم. اتفاقات مي افتند اگر قرار بر افتادنشون باشه. بحث اختيار و امکان و احتمال نيست. بعضي وقتا وراي اين مسائل اتفاق ها مي افتند و جلوگيري از وقوع شون تنها و تنها مصائب رو کشدار تر مي کنند. اين قرار بر وقوع اتفاق ها خيلي هم بيربط به ما نيست. وقتي جايي قدم بگذاري که بهش تعلق نداري يا جايي قدم بگذاري که تعلق داري اين شکل تعلق نهايتا تو رو پس ميزنه يا پيش ميکشه. اين تعلق از کجا ناشي ميشه؟ نمي شه راحت گفت. اما آدميزاد انگار سرنوشتي داره و نداره. سرنوشت آدم رو هم خودش ميسازه و هم پيش روش گذاشته ميشه. فقط اينکه آدم هرچي جلوتر ميره سرنوشت دارتر ميشه. مثل نقاشي اي که بسته به اندازه کاغذش کامل و کامل تر ميشه. اونوقت هرچي کامل تر ميشه. دست و بال آدم واسه انتخاب تنگ تر ميشه. چه آگاهانه ، چه ناآگاهانه. چه با رغبت و چه با تحميل. هرچي اين نقاشي به هزار و يک دليل که تنها چند عدد ناقابل از مدادهاش تو دست ماست به خواست ما باشه جاي دلخوشي بيشتري هست و هرچي بيربط تر به تصورات و ذهنياتمون باشه.... اما اينکه اين تعلقاتي که ما به مسير و راهي که توش ميريم چطور و تا چه حدي هست هم مسأله ساده اي نيست. گيرم هرچي آدم خودشو بيشتر بشناسه بيشتر ميفهمه که کجا جاش هست و کجا خواهد گنديد. البته اگر قرار بر نگنديدن باشه.
تا چند وقت اخير نشده بود چنين اتفاق بيوفته برام که بخوام خراب کنم. چه احساسم رو و چه روابط و چه آينده رو. اخيرا به دفعات داره اين اتفاق برام ميوفته و همه هم به دليل قابل قبول براي خودم. گرچه طعم اش تلخه اما حقيقي و درسته. آينده رو نمي دونم. شايد همه اينها سازنده آينده اي باشند که من رو راضي کنه اما حالا تنها احساسي که مي تونم داشته باشم از دست دادنه. چه آدما و چه فرصت ها. همه هم به خاطر وجدان و اونچه اعتقاد دارم بهش. گيرم بعضي جاها سهل انگاري خودم موجب شد که منجر به اين تصميم هاي ويران کننده بشه اما يادم نميره روزهايي که آرزوهام چه پروازهاي بلندي بالاي سرم داشتند و من رو حسابي با خودم سرگرم مي کردند و حالا در هر پرش شک ها و پرسش هايي سنگين خيلي زود همه اونها رو به زمين مي نشونه. حالا ديگه مثل سابق درب و داغون نمي شم. انگار دارم سفت و زمخت ميشم. گيرم از بيرون. يه طورايي اون تجريدي که روزي خيلي واسه خودم تشريح اش کردم داره برام روشن و ملموس ميشه. گيرم آدمايي هم اطرافم باشند اما بالاخره ترجيح ام واقعا به اينه که پوسته اي سخت به دور خودم بتنم. درون رو هرطور دوست داشتم خواهم چيد اما بيرون رو زرهي ميسازم که به قول دوستي غريب به سادگي ضربه پذير نباشم. پس اونچه واقعا هستم رو از کسي پنهان نخواهم کرد، گيرم دم دست هم نميگذارمشان. پس حساسيت هام رو حفظ مي کنم ليکن يکپارچگي ام رو هم نگه مي دارم. انعطاف هميشه پيروزه. انعطاف و البته نه سازش و تغيير ماهيت.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...