<$SiKHooL$>

یکشنبه، اسفند ۰۶، ۱۳۸۵

گيره هاي بند رخت هم شکل هاي متفاوتي دارند اما همه روي بند رخت معنا مي يابند،نه؟

من ميرم سر کلاس تربيت بدني و مي بينم يکي داره مياد سر کلاس که نابيناست. خب فکري ميشم که اين بابا چطور داره زندگي ميکنه. انتظارات اش از زندگي چطوره؟ احساسات اش که ناقص نشدن. چشماش نميبينن. اما همين آدم مسلما خيلي جاها سهم اش از زندگي کمتر از آدماي سالمه. اينکه هرچي هم احساس اش زيبا باشه همينکه نمي بينه خيلي بايد زحمت بکشه تا بتونه خودشو سرپا و قابل نيگه داره. اينکه چرا آدما فارق از درونيات شون و اونچه که واقعا بهشون شکل و شخصيت ميده با معيار جامعه خيلي محدوديت ها خيلي جاها پيدا ميکنن نکته مهميه. ميدوني کي مهمه؟ وقتي بهمون ميخوان ياد بدن که آدما درون شون مهمه و نبايد ظاهر آدما مبناي قضاوتمون باشه اما کي حاضر به تقبل ريسک درک درونيات آدماست؟ اکثرا جاخالي ميدن. از طرفي مي بينم هر روز دارم تو خيابونا گز مي کنم و تازه ماشينم ندارم و مثلا تو جامعه هستم اما دريغ از اينکه با يه نابينا برخوردي داشته باشم يا باهاش هم کلوم بشم. خب کم کم يادم ميره که اينا هم وجود خارجي دارن. تازه اين فقط راجع به نقص هاي جسماني بود. آدمايي که به هر دليلي شيوه اي متفاوت از ديگرون رو پيشه کردند هم خيلي در تنگنا قرار ميگيرن و با اين حساب نميشه اميدوار بود به اين منوال يه روز اين جامعه و دنيا واقعا مدني بشه و همه برابري حقوق داشته باشن. وقتي دنيا شکل ميگيره ، مال امروز و حالام نيست ها. از قديم همين بوده. وقتي اکثريت به يه تفاهمي ميرسند که لزوما مبناي سفت و محکمي هم نداره و تنها و تنها خواسته ها يا سليقه ها منجر به اين توافق شده باشه اون کساني که پيرو همچين چيزي که رنگ و بوي عرف هم ممکنه بگيره رفتار متضادي از خودشون نشون ميدن خيلي راحت طرد ميشن. نمونه ها هم بسيار زياد. قرباني همچين روندي، هم کساني هستند که ناآگاهانه و بدون اينکه بتونن دليلي بيارن با وضع موجود و ساختار حاکم مشکل دارند و هم کساني که آگاهانه و با تفکر، به نوع خاصي از ديدگاه رسيدند که نمي تونند مانند سابق رفتار کنند و تو همون ساختار ها تعريف خودشون رو از دنياي اطرافشون پيدا کنن. اونوقت چي ميشه؟ اينطور ميشه که هم انزوا و تنهايي خودشو تحميل ميکنه و هم شرايط تحقق خواسته هاي اين افراد دشوار ميشه. از طرفي اين حرکت دوجانبه هست. نه اون فرد قادر هست به تحمل رفتار موجود و نه سيستم موجود حاضر به حفظ همچين پديده اي درون خودش هست و سريع اونو هضم ميکنه و ايزوله اش ميکنه. اين حرکت از اين جهت هست که حضور اون فرد به معناي نفي و نقد شرايط حاکم هست و اين نقيضه مي تونه تضعيف کننده سيستم باشه. يعني همينکه کسي آلترناتيو يا همون جايگزين رو پيشنهاد ميده زنگ خطري ميشه که سيستم ها معمولا نسبت بهش خيلي حساس هستند. پس براي حذف اين تفکر و نه لزوما جواب به نقد دست به کار ميشند و هر سيستمي به شيوه خودش کارش رو به سرانجام ميرسونه. از بدترين شکل اش که برخورد خصمانه است و حالت ديکتاتوري داره تا سيستم هايي که اجازه رشد رو از اين آدما سلب مي کنه و عملا با خشکوندن ريشه هاي اين افراد اونا رو نابود ميکنه. اما نکته اين نيست که نقد به سيستم چي ميتونه باشه. نکته اينه که اگه خواستگاه اون نقد از تفکر آگاهانه باشه و بعلاوه روي سخن اش هم مباني اون سيستم باشه برخورد با اين شيوه تفکر صورت ميگيره و نه با خود نقد. خود نقد اهميتي نداره. اينکه آدما نفهمن چطور به همچين جايگاه نقدي برسن به مراتب اهميت بيشتري داره تا اينکه اون جايگاه چه چيزي براي ارائه داشته باشه. همينکه شرايط موجود رو به خطر ميندازه کفايت کننده هست.
حالا هم داريم به همين خاطر قدرت تفکيک مون رو از دست ميديم. ما همه داريم خواسته يا ناخواسته شبيه هم ميشيم. هزينه متفاوت بودن رو خلاصه گفتم. فايده اي نداره اين تفاوت. درک متقابلي هم به اون شکل براش وجود نداره. اگرم تفاوت مطرح بشه در دسته هاي متنوع آدماي ظاهرا متفاوت شکل ميگيرند در حالي که همه به سيستم خواسته يا ناخواسته پاسخ مثبت ميدند. که اين شيوه اي عالي هم هست براي ارضا مادي و سطحي حس حقيقت جويي و توجيح طلبي مون.که نهايتا يک عده آدم همه با شباهت بي مانندي بهم احساس تفاوت زيادي از همه خلق خدا بکنند. روز و شب مون رو تقريبا مثل هم ميگذرونيم و هيچ کدوم کنشي آنچنان متفاوت از همديگه نشون نميديم. غير اينه که نهايتا تو غر زدن تبحر بيشتري کسب ميکنيم؟ اينو که ميگم منظورم به اينه که کساني مثل من هم که سعي دارند دنبال چيزي بگردند که تو شرايط موجود متوجه شدند که گيرشون نمياد هم دچار اين درگيري ها و اشتباه ها و تساهل ها ميشند. من خودم شخصا دارم شديدا مثل ديگرون رفتار ميکنم، جدا از اينکه تو ذهن من چي ميگذره. مهم اينه که کنش خارج از اونچه شرايط طلب ميکنه از خودم ندارم.
حالا اينا که ميشه شبيه درساي اخلاقي که مثل دونه هاي تسبيح و مثل ذکر از دهنمون خارج ميشه و معلوم نيس حاليمونم ميشه يا نه. حالا راه برو و هزار بار بگو الرحمن. اينا وقتي داري ميزني تو سر شاگرد مغازه ات هم يادت هست؟
فکر مي کنيد چاره اش چيه؟

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...