<$SiKHooL$>

جمعه، اسفند ۰۴، ۱۳۸۵

قطار هاي سريع السير؟ قطاري که نه دود کنه و نه سوت بکشه و نه ريل اش صدا کنه؟

واقعا براي ادامه دادن تو اين دنيا چطور بايد نيگا کرد؟ وقتي دور و برمون رو نيگا مي کنيم و خودمون رو. آخر مي بينم زندگي پر شده از اينکه يه روز تنم سالمه و يه روز يه جام ناراحته و يا برا هميشه ناقص. يه روز بلند ميشم و بي هيچ دليلي دارم با اطمينان مي بينم ساعات آخر شب رو که حالم اصلا خوب نخواهد بود. بالاخره آدما خودشونو مي شناسن. نميشه خيلي باهاشون سر و کله زد که چرا تو از اول بايد همچين چيزي رو بدوني. نميشه راحت برا آدما نسخه پيچيد.*اما وقتي کل قضيه رو از جلو چشممون رد مي کنيم چي ميبينيم؟ اينکه آدم انگار هر روز خدا يه جاش هست که درد بکنه. کوچيک و بزرگ اش مهم نيست. اينا به بنيه آدما و شرايط شون بستگي داره اما همه درد دارن. چه اونا که دردشون به نظر ما احمقانه ست و به عبارتي درد بي دردي دارن و چه اونا که دارن هر روز هزار بار بي هيچ گناهي ميميرن و زنده ميشن. اونوقت با خودم ميگم چرا؟ ما صب تا شب زور ميزنيم که از اين درد کم بشه. آخرش خيلي که عرضه از خودمون نشون بديم دردهايي که از بي پولي و نداري هستن رو کم کرديم.که خود همينم هنر بزرگي بحساب مياد. خصوصا تو همچين کشور بي حساب کتابي. اما بقيه اش مهم نيست؟ اونا که همه چي دارن و باز لب شون به خنده باز نمي شه جاي مسخره کردن يا تحقير کردن دارن؟ هرکي که پولداره و ميگه ناراضي هستم درد بي دردي داره؟ مسلمه که اينطور نيست. از برکت هزار جور فيلم و داستان که همه بلديم اين چيزا تو ذهن همه هست. اما خب کم درديه اينکه يکي تنها ست؟ يا اينکه يه بابايي هيچ کدوم از بچه هاش ازش خبر نمي گيرن که زنده اي يا مردي بابا. من خيليا رو مي شناسم که از جون و زندگي شون گذاشتن که بچه هاشون به يه جايي برسن و اتفاقا بچه هاشونم آدماي موفقي شدن اما انگار نه انگار که اين ننه مرده واقعا چه کار گنده اي کرده. از اون فداکاري ها که احساس ميکنم نسل هاي ما کمتر عرضه انجام دادن شو داره. همه اينا رو رديف کردم که چي بگم؟ مي خوام بگم درد هميشه و همه وقت خدا هست. نمي تونيم ازش فرار کنيم. نمي تونيم کتمان کنيم اش. پس بايد چيکار کرد؟ من ميرم عاشق يه بابايي ميشم و هر روز اين از ذهنم مي گذره که اين آدم بالاخره يه روزي نخواهد بود. خيلي شانس بياري قبل اش بميري. اما هرچي که بيشتر از بودن اون آدم کيفور بشي آخرش بيشتر از دماغ ات در مياد. مي خوام بگم راهش عاشق شدن نيست فقط. يا با عاشق يه نفر بودن مساله حل نميشه. آره خيلي کمک ميکنه اما اينطوري آخر عاقبت نداره. من احساس مي کنم لازم دارم به يکي به طور خاص محبت کنم و خيلي چيزا رو باهاش شريک بشم اما دارم با خودم تمرين مي کنم که ياد بگيرم بايد با خيليا در ارتباط بود تا اون دردا کم بشه. بين شما ها که اين نوشته رو مي خونين کي قضيه آش سنگ رو ميدونه؟ خنده داره اما هم ممکنه و درستش هم همينه. ما تا نتونيم با هم زندگي کردن رو لذت ببريم به نظر من زندگي درستي نکرديم. خودخواهي و ترس تو همه ما چنون جا گرفته که هيچ به خودمون فرصت نميديم ببينيم جور ديگه اي هم ميشه يا نه. خودخواهي اي که با ترس آميخته شده و نميشه از هم تفکيک کرد. فقط ميخوايم هرطور شده (حالا نه لزوما با خوردن حق خلق خدا) خودمون رو نجات بديم. من اعتقاد ندارم به اين نجات پيدا کردن يک نفري يا دو نفري. خيلي حرفا دارم برا تحليل اينکه چرا اين شيوه نگاه ايراد اساسي داره اما اينجا بخوام بگم نوشته ام زياد ميشه که يا نمي خونين يا فحشم ميدين. اين ترس رو بايد از بين ببريم. دنيا فرار نمي کنه. کسي در نميره. فقط اين عقب موندن کوفتي که سيستم سرمايه داري به جون همه انداخته رو نمي دونم چطور بايد کنار زد. چون خودمم دارم بهش فکر مي کنم و هيچ ساده نيست اما نباس جلوش وا داد. اگه به من باشه دو تا چيز به ذهنم ميرسه. يکي اينکه برا اينکه دردهامون آزار دهنده نباشند يا کمتر اذيت کنند بهترين شکل اش اينه که همه کنار هم باشيم. تصور کنين شما هر دردي داشته باشين اينکه آدمايي کنارتون باشن، حتي اگه کاري ازشون بر نياد بهتره يا اينکه احساس درد و عذاب کنيد و هيچ چشمي رو دور و برتون نداشته باشيد و انزوا هم همراهش دور و برتون وول بزنه. اينکه آدم تو درداش احساس تنهايي بکنه يا نه مساله نيست اما اينکه تو زندگي اش احساس تنهايي و انزوا کنه خيلي دردش کشنده تره. دومين چيزي که به ذهنم ميرسه اينکه روابط آدما وابسته به اتفاقات نباشه. يعني کسي رابطه اش تحت تاثير منافع شخصي اش نباشه.درغير اينصورت آدما واسه حفظ رابطه و نفع شون به طور همزمان دست به تظاهر يا دو رويي ميزنن و نه لزوما با نيت بد. چون رابطه در جامعه درست تعريف نشده راه ديگه اي باقي نمونده. اونوقت اگه من با فلاني نرفتم فرحزاد ازش پنهون ميکنم که نکنه ناراحت بشه يا رابطه ام خدشه دار بشه. ولي اگه بگم واقعا دليل ميشه که اون فرداش بهم فحش بده يا دلخور بشه؟ اگه رابطه، انساني و فارغ از اين باشه که همه تو همه چيزشون لزوم نداره همه اطرافياشونو جا بدن مسلما کل روابط اونقدر صميمانه نخواهد بود اما نه تنها خصمانه نيست بلکه در حد عام با علاقه هست چون ميدونيم که لا اقل صداقت هست و کمک کردن و دستگيري کردن از همديگه ربطي به فرحزاد نداره و اين صداقت آرامش عجيبي داره ،نه؟ اين قسمت جاي صحبت و فکر خيلي بيشتري داره. اما تا اينجا فکر نکنم ايراد اساسي داشته باشه.
( يکي در خطاب به صنف جيب سوراخ ها)
* اينجا چيزي نوشته بودم که از متن حذف اش کردم چون همينجوري هم خيلي گنده شده. نوشته بعدي همون خواهد بود.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...