<$SiKHooL$>

پنجشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۵

زندگي در شاخه هاي بيد زده بزرگ ترين قالي با يک خود آموز باقالي پزي به زبان ساده

زندگي مي کنيم، ميميريم و از پس و پيش ما زندگي ادامه داره انگار ما هم هويت دهنده اش باشيم و هم نه. انگار هويت زندگي تقسيم بشه بر تعداد عموم آدماي اين کره خاکي و سهم هرکي معلوم بشه. نگفتم بر تموم مخلوقات چون اونچه ما زندگي بهش ميگيم ترکيبيه از هزار جور درک آدمونه. وگرنه پروانه که فقط 3 روز زنده اس هم يک عمر زندگي کرده اما فکر ميکنين اين درک تو 3 روز چه تفاوت عظيمي باهاس داشته باشه با 70 سال؟ ما هر روز از کنار پروانه ها رد ميشيم و ميبينيم که تا به سمت شون حرکت مي کنيم اونام ميپرن و فرار ميکنن. اونوقت فکر مي کنيم که پروانه ها ياد گرفتن که فرار کنن وقتي چيزي به سمت شون حرکت مي کنه. يه طوري به قضيه نيگا ميکنيم که انگار پروانهه سن باباي منو داشته باشه اما اون نهايتا تو سومين روز از زندگيش بسر ميبره.
نه نميشه آدما رو با درختاي 1000 ساله و پروانه 3 روزه مقايسه کرد. عوض اش ما وقتي سهم زندگيمونو گرفتيم با همين جک و جونورا نقاشي اش ميکنيم، نه؟ ديگه تو اين دوره زمونه مصرف کردن سهم زندگي کار سختي نيست. مياي و ميري و تموم ميشه. هيچ صدايي هم از هيچ جا در نمياد. انگار سهم زندگيمون داره به صفر ميل ميکنه. ديگه سهم ما يک بوم گنده نقاشي نيست. يه کاغذ کوچولو با دو سه تا مداد رنگي. حالا من با اين زندگي که توش عين شن ريزه شدم چيکار باهاس بکنم؟ نه من اونقدر سهم ام زياده که رنگ زندگي رو عوض کنم و نه زندگي خيلي آبکيه که تا يه قطره توش بچکوني، زندگي تو به همه جاش رنگ بدوونه. من فکر مي کردم که آدم تنها کاري که ميتونه بکنه اينه که بشينه با بقيه نقاشي بکشه. ماها زيادي از مرگ ميترسيم. چون دستمون جايي بند نيس. همچين که اسمش مياد اون رنگ خاکستري زندگي مياد جلو چشممون. هيچ تاحالا ديدين وقتي آخر نقاشي آدم رنگاي قلمو ها رو که تو يه ليوان شسته و باهم قاطي شده، نيگا مي کنه ميبينه اکثر اوقات يه چيز کدر و مرده و خاکستر زده اي ازش تو ليوان بجا ميمونه؟ حالا فرض کن زندگي رنگ قاطي پاتيه از تموم اون رنگايي که ما بهم ميپاشيم و واسه همينم هست که انقدر يخ و بي مفهومه. رنگا جا ندارن و تو هم قاطي شدن و نه تک رنگ خوشگلي هست و نه ترکيب رنگ دلنشيني. شده يه چيز يه دست و بي سر و ته. اما اگه من و تو بيايم باهم نقاشي کنيم حتما ميشه سهم مونو از زندگي گنده تر کنيم نه؟ اگه من کاغذم رو بيارم بچسبونم به کاغذ تو و مداد رنگيامونو شريک بشيم ميتونيم کوه هامونو بهم بچسبونيم و خورشيد رو از بين شون طلوع بديم و رودخونه رو از ميون شون روونه کنيم به خونه اي که تو کاغذ توئه و آسياب آبي اي که تو کاغذ من. حالا اگه يکي ديگه رو هم شريک خودمون کنيم چي؟ اونوقت ميشه کنارش يه جنگل کشيد و مامان و بابا و ....
اونوقت همه اينا مال ماست. اونوقت ديگه لازم نيس مامانو يه گوشه زورکي جا بديم و بابا رو بفرستيم پشت کوه واسه نون در آوردن. اونوقت سهم هممون با هم زياد ميشه و چيزي که به جا ميمونه بيشتر از قبل سر و ته داره. آب زندگي شفاف تر ميشه و اونوقت ميشه توش برق برق حرکت و تلالو رو تا آخر عمر توش تموشا کرد.
فکر کنم باهاس همينطوريا باشه. اگه نه من کلي زور بزنم آخرش ميشه يه تيکه رنگ خشک که خاکستري زندگي نتونه بهش راه پيدا کنه اما همينم مگه قشنگه؟
چسب بيارم؟

خونابگير
کودکي زندگي اش را قاپيد
من به دنبال اش خودم را
و زن همسايه زنبيل را
مرد بقال کاسه اي آب لبو
به سه بار از پي ما ريخت شراب
و من از زمزمه ي تاک و زمين
به معماي خدا پي بردم
دير اما به سرانجام به عمق دو کلام مرشد
خواب را از سر خود در بردم
کودک زال زمين را شب تار
از پس شاخه و خار
بين کوه و خورشيد بديدم بيدار
شعله اي از دل زنبيل بلند
سرخ و روشن به درونش دل زال
پشت روياي کبود کودک
نرم و آهسته به دستان يخ اش بنشاندم
(يکي براي آنکه مي خواست جيب اش سوراخ نباشد )

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...