<$SiKHooL$>

یکشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۵

بعضي اوقات نشسته بر دريچه هاي دلتنگي با تنگي پر از ماهي و قطره اي پر از آب

هوا تقريبا ابر کامل بود و درخت ها در طبيعت زمستوني شون برعکس من و شما از برگ و بارشون شونه خالي کرده بودند. خيابون مثل هميشه خلوت بود و حسرت رد شدن رهگذري يا راننده اي پيرش کرده بود و چين و چروکي موندگار تن اش رو پوشونده بود. ابرها سنگ دلانه خيره بودند و هيچ ابراز احساسي از خودشون نشون نمي دادند. با همه اينها سکوتي همه گير و ايستا ملقمه اي مرموز بهم ساخته بود چنان که مثل هميشه تمام حفره هاي تاريک زندگي ام رو با جسارت تمام عريان کرده بود. چنان تلخ و گيرا که خنده هايش مجالي براي هيچ توضيح و توجيحي باقي نمي گذاشت و من را با حجمه اي از پيش فرض هاي درست وغلط مي بلعيد و دوباره با حقارتي آشنا بر زمين سفت بالا مي آورد.همه با اين حال در آرامشي مستانه اتفاق مي افتاد. هيچ نبود. نه حسن و نه قبح. آنچه موج ميزد قانون بود و آنچه سقوط ميکرد تخت پاره هاي کشتي من بود. ساده و بي غرض. ليک آنچه روزي به زير ميرود فرداي روزگار ساحل را به صورت اش مصور مي کند. تصوير محصول حرکت من بود از بقالي سر کوچه پائيني تا خونه در بين باغ هاي اطراف که ديوارهاي آجري شان عاجزانه در تقبل مسئوليت سنگين شان در تعريف مرزها ميان اينهمه ارتباط سردرگم به دام جزء جزء اين ماجرا دست و پاي کش و قوس داري ميزدند. ديروز هنگام گذر از اين فاصله هاي سرسام آور، که هيچ تازه واردي به افسون اش آگاه نمي شود و به خيالي تباه دل به همين سکوت و سادگي اش مي سپارد، با دستاني که قوت لايموت مان را به کيسه کشيده بود با نگاهي به اين مسير مستقيم الخط يکنواخت در قالب اسد غافلگير شدم. اسد فيلم پري بي هيچ آمادگي در برم گرفت و کت رنگ و رو رفته اش را با تمام سپيدي موهايش بر سر و دوشم نشاند. زندگي به غايت مقطعي شده. تکراري ها ديگر تکراري نيستند. نگاتيو زندگي پاره پاره شده و هر روز برگي را خيره مي مانم و فردا برگي ديگر و فرداي فردا برگي ديگر را. همه اينها مي شود و من ناتوان شده ام که ربطي بين اين همه برگ پيدا کنم. شيرازه ام با برگ هايم جور نمي شوند. شيرازه را عوض مي کنم و باز برگ ها از هم مي پاشند. تزلزل از سر و کولمان بالا مي رود و من ترجيح مي دهم اجالتا دست به تنبان داشته باشم تا اين يکي لرزش نگيرد. تنبان من پر آواز پر چلچله هاست. سهراب زيادي خيالاتي بود وگرنه آنهمه آواز را در بالش اش نمي چپاند.
امروز آسمان از وقتي بيدار شده ام هيچ تصميم اش را عوض نکرده. نه در نور و نه در کمپوزيسيون. سعي مي کردم نگاهم به نگاه اش نيوفتد که بخواهد بگويد هميني که هست. مي دانستم هميني که هست. کنايه لازم نداشتم. گرچه او هم بيکار ننشست. بالاخره براي اتمام اپراي کسالت آورش ترجيح داد از يک متد بتهوون گون مدد بجويد و خودش و ما را به کشتن دهد و اثبات کند باد و بارون باهم واکنش نمي دهند بلکه به اين ترکيب عالم و آدم اند که واکنش نشان مي دهند. گيرم من يکي ترجيح مي دهم کشته شوم تا صبح تا شب برفک تماشا کنم. فقط نمي دانم چرا بارون که شديد مي شود برق مان هم ميرود. نديده بودم برق انقدر افاده اي. برق رفته و من با استفاده از تکنولوژي¬اي اديسون پسند دارم در مقابل پنجره اين خطوط را بخط مي کنم.
گوگول راست مي گويد انگار که دنياي ملال انگيزيست آقايان. که درگير جزئيات و بر پايه اي به سبکي هوا روزها سپري مي شوند که اگر شانس بياوريم چشم باز نکنيم و نبينيم که چطور گذشت.
مي بينيد؟ وقت تلف مي شود... و تلف مي شود... و تلف مي شود.

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...