دختر زمين
پيراهني خواهم ساخت
زمزمه هاي قلبم را به تار
اشک هايي که نريختم را به پودش
مي دانم
آسمان را به سردي امشب اش ايمان دارم
آسمان امشب سوزناک ترين مويه ها خواهد بود
زجه هاي جگرخراش حنجره خشک اش از پس
من نياز اندوه بار زمين را در نيمروز
خشکي لبانش را در پس خنده اش
من خستگي لگدمال شده اش در طي قرون را
در تنهاترين بوسه هاي امروزش دريافتم
باري
خلوت ترين پيراهنم را
امشب
همان که در رثايش سرودم
به گردش خواهم گرفت
از بوسه هاي خورشيدکان شب نشينم
سينه ريزي به گردنش خواهم آويخت
و آنوقت چه دلنشين خواهد بود
دعوت کردن تو
به جرعه اي خورشيد و
تکه اي ماه
(يکي از براي آنکه روانم را روشن شد )