<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، تیر ۱۳، ۱۳۸۵

تعقل درختي

خب همين طور که مي بينيد و اگه هنوز روتونو سفت کرديد خواهيد ديد اين دومين نوشته اي مي باشد که يه قرار تقريبا يه ماهه رو پشت سر گذاشته. و بر عکس نوشته قبلي که خيلي راحت مزخرفاتم رو به خورد تون دادم ايندفه کار منم سخته چون اصلا تصوري از سر و ته چيزي که مي خوام بنويسم ندارم.
جالبه نه؟شروع؟ بسم الله
خب همونطور که از اسم کجوله اش مي بينين اين دفعه قصه درخته و تعقل درختي.
نکات زيادي هست که ميشه راجع بهش سخن گفت. اينجا درخت بيشتر از اينکه درخت باشه نمادي از طبيعت قرارش دادم تا بتونم مثال هام رو راحت تر و ملموس تر زده باشم. اما راجع به تعقل.
منظورم از تعقل خيلي گنده ست. بزرگترين مشکلم هم اينه که صاف دست گذاشتم رو مسائلي که يه خروار آدم يه خروار گنده تر از من حسابي سر و ته اش رو چلوندن و حالا من يه الف بچه مي خوام ابراز نظر کنم. روم زياده خب
آقا ما داشتيم تو خيابون ولو مي چرخيديم و هي مي چرخيديم( چه لحن فيلسوفانه اي دارم) و طرفاي خونه ما هم که حسابي شبيه شروود و فقط رابين هود کم داره. بيشتر از آدم گوسفند داره و درخت. پس تو همين واديا که مي چرخيديم ديديم که اي بابا چرا اينا اينطوري شدن؟
سوالي که برام پيش اومد اين بود که ما انسان تشريف داريم و اينم درخت مي باشد. هر دومون وجود داريم و در نتيجه هر دوي ما تأثير داريم بر اطراف مون و نقشي رو ايفا مي کنيم. نکته اينه که ما خودمون و نقشمون رو چطور دريافتيم و چگونگي عمل ما به اون نقش و وسعت اختيارات و حقي که به خودمون ميديم و تفاوت اش با جناب مستطاب درخت.
از خيلي وقت پيشا و گمونم اولين باري که آدم به گنجشک سنگ پرت کرد و ديد گنجشک بهش سنگ پرت نکرد فهميد عقل داره و حيوونات ديگه ازش محروم هستند و خود رو حيوان عاقل شناخت و اين شد فصل تميز ما و درخت که قربانش بروم الهي. اين نکته رو هم بگم که آدم ها به خودشون قبلا سنگ ها که نزده بودند و سنگ ها که جواب نگرفته بودند. پس به اين نتيجه رسيدند که اول بروند سراغ چيزايي غير خودشون.
از اون به بعد آدم به همه چي سنگ پرت کرد و هرچي جوابشو نداد فکر کرد مال خودشه و حقشه که استفاده کنه ازش. بعده ها سنگ اش تغيير شکل داد اما هنوزم که هنوزه داره به همه چي اول يه سنگ پرت مي کنه تا مطمئن بشه ، بعد تصاحب اش مي کنه.
اين درخت ما هم که بي نوا دست اش از همه تنگ تر بوده. نه که هميشه دستاش تو جيب اشه و شايد گير کرده (اشتباه نکنين اونا دستاش نيستن موهاش هستن) باسه همين نمي تونه جوابي هم داشته باشه. اما درخت يه شانسي که داشت يا يه شانسي که ما داشتيم تعداد ش خيلي زياد بوده و ما بقي ماجرا رو خودتون مي دونين.
اما ما بقي من رو نمي دونيد.ما بقي من ميشه اينکه چه چيزي درخت رو از غايت فايده اي که قراره برسونه دور مي کنه و چرا اين توسط خود درخت اتفاق نمي افته؟ به عبارت خيلي بهتر درخت سيب ميوه سيب ميده. درخت سيب کارش ساده نيست اما توضيح اش ساده است که به مقدار بنيه خودش و شاخ و برگ و سن و سالش و آب و خاکي که داره ، مي تونه مقدار تقريبي ميوه هم بده.
حالا اين ميوه به کي ميرسه؟ کي اونو مي خوره؟ کي ميوه رو تباه مي کنه؟ اين سوال ها چقدر مي تونه تو بار دهي درخت موثر باشه؟ تقريبا هيچي. برا همينه که چه کشور اشغالگر باشه چه آشغال گر باشه چه مهد انسانيت باشه درخته کارشو انجام ميده. سيب لبناني کنار سيب اسرائيلي در مياد،ها؟ حالا چون حضرت پادشاهي که سايه اش کم مباد ، باغ من رو به مصادره و قرق حکومتي در آورده من مي تونم از اينکه درختم برا يه عوضي ميوه ميده شاکي بشم؟ نه نميشه اين مقياس ها با درخت و طبيعت جور در نمي آد. اين حرفا باز جداست از اين علمي بازي ها که موسيقي در رشد گياه موثره ها. اون قضيه اش فرق ميکنه اونم چه فرقي. برا همينه که من مي گم فرق درخت و آدم که اول در يه سنگ مکشوف شده بود حالا در دو رفتار وجودي کاملا متفاوت خودشو نشون ميده که از همون اول راه ما رو از همه جدا مي کنه. راه ما که قربونش برم همه مون مي دونيم انقده بو ميده که هيچکي نتونه کتمون اش کنه. اما من چند تا چيز ديگه هم بگم تا احيانا بحث ام رو تموم کنم. بعضيا و شايد خيلي ها حرفشون اين باشه که بالاخره ما عقل داريم و ازش استفاده مي کنيم و حداکثر استفاده رو از همه چيزاي دور و برمون مي بريم و در ثاني ما داريم يه حرکت کمالي انجام مي ديم در راه رشد جامعه بشري و ايجاد زندگي زيبا و آسوده براي جناب بشر.
خب فکر مي کنين من الان چيکار مي کنم؟ بعله. مثل هميشه مخالفت. اين چيزيه که از اولش مي خواستم بگم. من قبول ندارم که اين کمالي که ما صحبت اش رو مي کنيم ، از خيلي جهات. اول بگم که ما بعضي وقتا فکر مي کنيم اين درخت کمال نداره و حرکت کمالي هم. اما با نگاه من چنين چيزي ابدا واقع نميشه. يه درخت رسالتي داره و غايتي و چه خوب هم از پس اش بر مياد. صدا هم از هيچ جا در نمي آد. و اتفاقا موجودات ديگر غير انساني چه حرکت روشن تري به کمال شون دارند. حالا ما چي؟ کجا رو گرفيتم؟ جز خودمون رو؟ما هم مثلا حرکت کرديم. چه رسي که از همين جناب درخت که قربانش بروم الهي نکشيديم. خلاصه کلي به آب و آتيش زديم اما نشد يه بار يه ملت و جامعه ببينيم که همه شون بخندن يا لا اقل راضي باشن. شايد تو اون قبيله آفريقايي که از جنس طبيعت شده همچين چيزي رو بشه ديد. بعله هموني که وقتي کانال عوض مي کنيم مياد جلو چشم مون و بعد خدا رو شکر مي کنيم که الان تو خونه خودمونيم. حقيقتا عرض کنم دوستان. ديگه داريم شورش رو در مياريم. و همه اش رو به اسم عقل و تعقل و بهينه يابي و حداکثر کردن منفعت جا ميزنيم. ما چندتا چيز رو باهم اشتباه ميگيريم. ما منفعت حداکثري رو با تملک حداکثري و کندن حداکثري قاطي کرديم. هوووي با تو هم هستما!!! تو نه. آها . پشت سرت. اون کناري . آره همون که گوشه لبش چيپس چسبيده. جدي مي گم با اينکه شوخي هم مي کنم اما ما فکر نمي کنيم که کار خودمون رو بکنيم. بيشتر از خودمون حواسمون به اطرافه. خصوصا الان که يه کالايي اومده به عرصه جهاني به اسم "جديد تر" . يه کالاي کاملا انتزاعي. چيزي که همه اش فکر ما رو به دنبال خودش مي کشونه.(بحث اش مفصله) عزيز من چرا حاليت نيس؟ هرچي تو اين دنيا يه غايت و کمالي داره . از درخت بگير تا سنگ وسط بيا بون و من من کله گنده. تو وقتي غايت يه چيزي رو ازش بگيري گند مي زني به همه چي. حالا فکر نکني که منظورم اينه از فردا بزنيم به بيابون ها. نه. من قبول دارم تو غايت يه درخت مي تونه استواري اي باشه تا تبديل بشه به پايه خونه من. اما تو غايت درخت من زير سيگاري چوبي نبوده. زير سيگاري چوبي رو من وقتي مي تونم قبول کنم که در ازاي چيزي که از طبيعت و درختم گرفتم چيزي هم ارائه کنم. چيزي مثل يه نهال درخت.
درخت من شايد عاقلانه تر از من برخورد مي کنه. چون نتيجه اش ميشه اينکه اون به ميوه هر سالش ميرسه و من يه بار هم ميوه اي بهم نرسوندم. اون چيزي که ما امروز داريم ازش استفاده مي کنيم خيلي عقل نيست. بيشتر چيزيه تو مايه هاي ديوانگي و شهوت تملک. چيزي که کمي هم از عقل مايه گرفته تا بتونه به اين زيبايي مخرب باشه و توجيه گر خودشم بشه. يه سيستم بسته که هي به خودش حال ميده که واي چه چيزا که بلد نيستم. اين بشر انقده باحاله که کم کم داره خدا رو هم به تملک خودش مي کشه. اينو جدي مي گم. همه اينا کلي جاي حرف داره.
من فکر ميکنم اگه يه دقه تأمل کنيم و هول نزنيم دستگير مون ميشه اصلا چي مي خوايم و برا چي اينجا هستيم و وقتي تصوري از غايت خودمون به دست آورديم شايد خيلي ساده تر بهش برسيم و خيلي از اين کارا که مي کنيم رو نکنيم. ها؟ اگه آدم باشيم. انسان باشيم و هي بدون فکر نگيم آدماي مختلف اهداف مختلف دارند و باز دفتر دستک در نياريم و عوض اش ببينيم عدالت مي خوايم يا نه.راست رو مي خوايم يا دروغ رو. و اينا رو شايد به همون سطحي ترين حالت دارم بيان مي کنم. چون اينا همه شون از بحث هاي داغ فلسفيه. اگه اينا رو بفهميم خب ديگه دروغ رو يا مي گيم يا نمي گيم. اگه الان من بگم دروغ نگو خب مي گي. اما اگه درک کني مقصد ات رو دروغ گفتن ديگه هيچ انگيزه اي نمي تونه داشته باشه.
خسته شدي مي دونم و بازم ممنونم که به غول آخر بازي رسيدي و نکته اي رو هم برا آخرش بگم. همه اينا مي دونين برا چيه؟ برا اينکه ما همه چي رو پيچيده مي کنيم. بهم مي پيچيم . اطراف مون رو. زندگي مون رو. خدا مون رو. و متاسفانه نگاه مون رو هم پيچيده مي کنيم. يه کم ساده اش بکنيم و خلوت. شايد بتونيم کمي نفس بکشيم.
خب نفس بکش ديگه عزيز جان
نفس بکش

بازي دست و دل اش را
به بازي باد و باران باخت
سرور و شادي اش را
به عشق بلند درختان به آسمان
و در خلوت سبزينه گم شده اش
نشست
پس هزار جرعه درخت را به تمنا
بر خاست
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...