<$SiKHooL$>

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۵

با نيش باز....نيناش

امروز هم روزيست.امروز اين قابليت رو در خودم احساس ميکنم که ميتونم تمام دوستانم رو که اتفاقا همه ازم دورند رو در کنارم داشته باشم. چه اونايي که از دوستي من خوشحالن و چه اونا که با سرعت منف? 100 ک?لومتر بر ساعت از من فرار ميکنن.امروز تصميم گرفتم برم تو يه کلاس پرواز به شيوه يک اسب آبي خيالاتي شرکت کنم.گمونم اونجا بيشتر حاليم بشه تا سر کلاساي اقتصاد که چطور ميشه يه شير رو متقاعد کرد که گياه خوار بشه چون خرگوش ديگه ناي زاييدن يه توله ديگه رو نداره و سر زا ميره.
اين مرض بهينه سازي هم بد مرضي است. اينکه ما به ايـن نتيجه برسيم از اين بهتر نميشه مثل اين ميمونه که به يه آدم بگيم تو از اين آدم تر نمي توني بشي. تو نهايتا و در حد عالي با توجه به دلايل غير قابل انکار من هميني که هستي. بي خود هم دنبال بهترش نگرد چون وقت تو محاسبه شده که بايد در هر ثانيه به قيمت يک نفس اکسيژن کالا توليد کني. يالا....
امروز تصميم گرفتم خورشيد رو غروب بدم. دلم ميخواد يه غروب ابري ببينم. با بارون و باد. از خورشيد خواهش کردم اين دفه رو خودش ملافه نکشه. رو پتو بگيره بخوابه. از طرفي يه کاسه آش از سر تشنگي به بهانه گشنگي گرفتم دستم تا نکنه موقع غروب گلوم خشک شه. هيچي هم مثل يه کاسه آش داغ آدمو سرحال نميآره. حالا يا آش رشته يا شله قلمکار
دادم خياطم يه جوراب برام بدوزه به گندگي پاهاي تموم آدماي رو زمين. فکري شدم همه رو جمع کنم پاهامونو بکنيم تو جورابه با هم يه گشتي بزنيم و بگيم و اگه خواستيم بخنديم و اگه نخواستيم هم بخنديم. وقتي حسابي خسته شديم و عرقمون در اومد اونوقت من يه جوراب دارم که بوي پاي تموم مردم رو زمين رو ميده. اونوقت کره زمينم که آماده شد اولين کاري که مي کنم جورابه رو ميبرم اونجا تا اگه کسي اومد اونجا احساس غريبي نکنه....
من هيچ از رسم و رسوم اين آسمون ها? بالايي ، فرشته ها و ملائکه سر در نميآرم. هيچ حاليم نميشه چرا باهاس اينا فکر کنن خيلي جالبه که دست مي کنن تو دماغ شون و بعد با هم پرت اش مي کنن رو سر ما. تازه رنگ اش ميکنن که سفيد مثلا قشنگ تره. بعد يه بابايي پيدا ميشه اسمش رو ميذاره تگرگ. حتما اين بابا تو اين موسسه فرهنگستون ادبيات يه کاره اي هست که چاق اش کردن همچين اسم بي ربط و گول زنکي روش بذاره.
خنديدن تنها حالت غير طبيعي به حساب مياد که هنوز خيلي ايراد نداره. فکر کنم يکي از خدايان اين موهبت رو تو آدميزاد گذاشته که خنده رو فراموش نکنه و اصولا ناخودآگاه برا ابراز خوشحالي صورت اش رو اينطوري کج و کوله کنه.خدا کنه نرسه اونروزي که مجبور بشيم به بچه هامون ياد بديم که برا خنديدن يا لبخند زدن بايد چيکار کنن.

خندهه رو گم نکن
خندهه رو اگه گم کني
ديگه باهار نميشه. خورشيد زحمت طلوع کردن به خودش نميده
دست آخر منم و تو
داريم يه دونه گندم رو مجاب مي کنيم
که يه گندمزار بشه
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...