گامومبا
درختي که روزهايمان را
به سايه اش ميگذرانديم
و شبهايمان را به گرمايش
(يکي)
آنچه مرا باز داشت از نگاه دوباره تو
نگاه دوباره تو بود
و ترس هزار باره من
(يکي)
پس کجاست سوار بر اسب سفيد؟
همان که سال هاست دختران، عشق، اين بار امانت را برخاطره اش به دوش مي کشند
مي انديشم با خود
که آيا آنروز نبود که مسافت سفرش را وارد هزينه هايش کرد؟
(يکي)