<$SiKHooL$>

سه‌شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۵

پاکوفسکا

نه کفش و نه جوراب. با پاي برهنه شروع ميکنم. صداهاي دلنشين امروزم را به تلخي پشت سر ميگذارم. دردپاره هاي آينه تکثير شده ام را همراهم ميکنم. ديوارهاي سرد تنهايي را به سنگيني کنار ميزنم و ميروم....

کفشهاي ديروزم را پوشيده ام. از امروز ديروز را شروع کرده ام و پيش ميروم حال آنکه تنها به تمام جلو ها پشت کرده باشم اما پيش ميروم و ايمان مياورم به تکه ناني که ديروز بر لبه پنجره اش گذاشتم.روزهايم را باغروب شروع ميکنم و هر شب طلوع خواهم کرد.از اين پس همه مي آيند. خورشيد و ماه و ستاره ها.ديگران نيز همه مي آيند و در آخر انقدر از دور مي آيند که ديده نمي شوند اما هيچ کس،هيچکس را بدرقه نخواهم کرد. سرتاسرم را ديدار فرا ميگيرد و آنوقت ه?چ ديداري تمام نخواهد شد و آخرين کلام ها سلام خواهد بود و آخرين نگاه ها مشتاق و خندان. کفش هاي ديروز به پايم تنگ شده اند که ضايعات هر روز مرا از خودم دور مي سازند. با اين همه هرچه پيش ميروم کفش هايم با من يکي مي شوند. دست هايم رها و پاهايم آزاد در هوا جريان دارند. سرم را از تمام امروز ها خالي و با ديروزم پر ميکنم. امروز صبح با نشنيدن صداي خروس همسايه فهميدم که گم شده ام. در همسايگي من هيچ پيدا نمي شود جز ساختمان هاي آزمند که سخاوت آسمان را طلب مي کنند. باري خروس همسايه خوانده ميشد. در ذهن من. وقتي امروز نخواند و نشنيدم اش متوجه اين سقوط تدريجي شدم که پر هم تا زمين را لمس نکند نمي فهمد پرنده خيلي وقت است بدون او هجرت کرده است. حال آنکه من، پرنده ام را در پي يافتن اش، برميگردم.
آنقدر سبک شده ام که از ديروز فراتر ميروم. در زمان نيز جاري مي شوم. حرکتم را بر قانون نور نهاده ام. از عبور کردني ها ميگذرم و در صلب ها بازتابيده مي شوم و با همه يکي مي شوم و اين زماني ست که در زمان رقيق و آنگاه حل شوم.
اکنون اجدادم را پيش چشمانم دارم. آنان که مرا ساختند و من نيز در طي قرون هزاران بار ساختم شان و آوار کردمشان. اما امروز که ديگر همه روزي ست جز امروز بر آنم که باخودم همراهشان کنم. ساختن را خرابي توجيح ميکند ليکن بودن را نبودن نما?ان مي سازد که اگر نبودن را بوجود آورديم خود ملزم به بودن مي شود.
من نرفته ام که بمانم . من رفته ام تا راز سوختن ققنوس را بيابم. آنگاه با ارمغاني باز گردم و پر زمين گيرم را به آتش جانم بسوزانم تا اجدادم را بر زمين جاري کنم.


آنگاه من هم باغي خواهمت ساخت
از ريگ هاي بياباني
و بر هر دانه شان يکي از نام هاي تو را خواهم گذاشت
آنوقت من هم بياباني از تو خواهم داشت
(يکي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...