|
<$SiKHooL$> |
|
چهارشنبه، دی ۲۱، ۱۳۸۴
چقدر شد؟ نمي دونم. آخه تطبيق دادن زمان اين دنيا با زمان خيالاتم خيلي آسون نيست. بعضي وقتا يه ثانيه اينجا هزار ساعت اونجاست و برعكس اش هم اتفاق ميفته. اينه كه نمي دونم. فصل ، فصل برف و امتحانه. گيرم امتحانه تموم ميشه و برفه ميباره تا وقتي گند اين امتحانا در اومد اونم آب شده باشه تا بشوره ببرتش. داشتم فكر مي كردم كه نميشه اگه كسي اومد اينجا و نخنديده بود رو نبخشيد برا هميشه . پس اونا كه نخنديدن ميتونن يه جا همش رو پس بدن. دارم فكر مي كنم اين دونه برفي كه افتاد نوك دماغم، منم آب شدنش رو منتظر شدم، بايد اشكي بوده باشه ريخته شده از هزار چشم عاشق. پس منم نوك زبونم رو زدم به نوك دماغم تا بعدا بتونم به موقع گريه اش كنم.طبق آخرين بگو مگو هاي مانيل و ماگاز اين دونه برفا هدف دار باريده مي شن. يعني هر كي يه نشوني از خودش روي اين دونه ها ميذاره و مي فرستدش تا رو نوك دماغ يكي ديگه بشينه تا اونم به شكلي و اتفاقي. اينه كه بايد حواستون جمع باشه اين دونه برفايي رو كه نوك دماغتون ميشينه از دست ندين. خيلي هم نباس نگه شون دارين. خيليا منتظرن .
بالاخره راهي شدم. الان تو يه مسافر خونه نشستم و دارم مينويسم. خدا رو شكر فعلا كه بد نگذشته. خيلي تند نميريم اما داريم حركت ميكنيم و همينم جاي شكر داره. بار سفرم خيلي زياده اما خيلي سبك. هزار چمدون همه خالي با يه دل پر. هزار چمدون خالي تا همه اش رو پر كنم و برگردم. چيزي ندارم كه ببرم. هرچي داشتم ريختم تو دلم . برا همين تنها نيستم. الان يه عالم دوستام هستن كه تو دلم جاشون دادم. يه عالم خاطره و يه دنيا خاطر جمع . من يه جمله لازم داشتم و همونم گرفتم. ديگه چيزي نمي خوام. مشكل اينه كه با اين همه نميشه خيلي راحت جلو رفت. مورچه كه انقدر يواش راه ميرفت كه آخر سر از خر شيطون اومد پايين و تنها حاضر شد بره رو شونه رازاليا بشينه. نارنج هم بردنش با اون گلدون خيلي سخته. انقدر بي تابي كرد كه مجبور شديم ببريمش. انقدر هم كه توخاك ولنگ و باز بود ، مگه تو گلدون جا مي شد؟ اما هيچي بدتر از اين يكي بدو هاي مانيل و ماگاز نيست. سر هر دوراهي باهاس سه ساعت بشينيم تا اينا بحث شون نتيجه بده. گيرم بعضي وقتا رازاليا هم شيطونيش ميگيره و تا سرت رو برميگردوني ميبيني نيست و بعد ميبيني از جلوت سر در آورده كه مثلا راه ميان بر زده. دوست همواره باهامون نيومد. راستش خودش مسافر سفري بود نه خيلي كوتاهتر از سفر ما. اما مرتب به هم نامه ميديم و از حال هم جويا مي شيم. از نامه هاش به نظر مياد خوبه و خوب هم پيش ميره. اونم الان داره آروم جلو ميره تا بعدا سرعت اش رو زياد كنه . با همين نامه هاش خيالم راحته. از شما چه خبر آقاي گوسپند؟ شنيدم حسابي از خونه مراقبت مي كنيد و به احد الناسي اجازه نميديد نگاه چپ بهش بندازه. از همين راه دور دمتان را حسابي گرم مي فشارم. ببخشيد كه دير به دير نامه ميدم اما اينجا خيلي فرصت و فراغ براي نوشتن ندارم. ذره حواسي ست جيره دوست همواره تا خيالم راحت از سفرم وسفرش باشه. خلاصه اين بنده حقير سراپا تقصير شرمنده اخلاق ورزشكاري شماست با نهايت تأسف بابت روز خونين قربان پاينده باشيد و سر زنده. سيخول پ.ن: يه دسته علف درجه يك محلي هم همراه نامه كرده ام ، اگر چاپار ها نوش جان نكرده باشند. جان من و جان تو، بسته ست به همديگر هم رنگ شوم از تو ، گر خير بود ، گر شر اي دلبر شنگ من ، اي مايه رنگ من اي شكّر تنگ من ، از تنگ شكر خوش تر همسايه ما بودي ، چون چهره تو بنمودي تا خانه يكي كردي ، اي خوش قمر انور از تابش آن كوره مس گفت كه زر گشتم چون گشت دلش تابان ، زان آتش نيكوفر (استاد(مولانا سابق) جلال الدين محمد رومي) سيخولستان ، سيخ دوم ، خول بيست و نه آقاي گوسپند بازبين فرمايند از چاپار هم متشكرم |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|