|
<$SiKHooL$> |
|
جمعه، آذر ۲۵، ۱۳۸۴
خب بالاخره اين بارون جر جر پشت خونه ما هم اومد. اما با اين حال آسمون خونه من هنوز خاكستريه. گويا خدا هم دچار روزمرگي شده باشه. معلوم نيست اين همه آدم درست ميكنه برا چي. خب اگه استعداد داشت بعد از اين همه مي تونست اوني رو كه ميخواد بسازه. انگار كن خواب ديده اي كه در شوق رسيدن به حقيقتي نمناك و شكننده دست و پاي دايم ميزند تا بيابد گم شده اش را.
بعضي آدماي زندگي هستن كه نميشه كنارشون گذاشت درست مثل در خودنويس. امروز هم مثل روزاي قبل كه گذشت داريم به اين فكر مي كنيم كه بايد يواش يواش بساط مون رو جمع كنيم. اوووووووه حالا بزنه و بعد نود و بوقي بتونم بيام يه خونه تكوني بكنم. نشستيم. همه هستيم. نارنج كه چيزي جز حسرت به شاخه هاش نمونده. ماه كه با لباس رسمي اومده. خدا كه با هاله اي از يه خنده كهنه و پير بهمون نگاه مي كنه. تازه داشت جمع مون جور ميشدا. فقط آقاي موش بود كه خيلي اتفاقي ديگه نبود. كمي گردوي نيم خورده و همين. تازه مورچه ها اومده بودن. ماگاز و مانيل رو مي خواستم بگم. رازاليا رو مي خواستم بگم. آقاي گوسپند همسايه و دوست همواره رو. از يكي بدو كردن هاي مانيل و ماگاز. از شيطوني هاي رازاليا. ازسرسختي هاي مورچه. از پند و اندرزهاي آقاي گوسپند و داستان هاي دوست همواره. راستش ديدم بدون خدا حافظي زشته. اما اونا كه منو ديدن مي دونن كه نه كسي اهل همراهي با منه و نه من زندگيم يه جا بند ميشه. برا همينه كه تا دور و برم چند نفر پيدا مي كنم بايد برم. الانم كه دارم خدا حافظي مي كنم چون مي دونم نمي تونم باشم و در نتيجه نمي تونم انتظار بودن كسي رو داشته باشم.كسي در خونه اي كه سالي يه بار هم آدم توش نميره آش نذري نمي بره. اين بارون هم گويا كاسه آبي بود كه خدا پشت سرمون ريخت.وقتي خدا هم ميگه برو كه ديگه نميشه دست دست كرد. احساس مردك خيمه شب بازي رو دارم كه داره اسباب اش رو جمع و جور مي كنه تا فردا روزي باشه مثل يه سال پيش كه به اين شهر اومد تا شايد پيدا كنه دليل سرگشتگي و بي قراري اش رو. تا شايد بتونه قانع بشه. احساس مسافر نيمه شبي رو دارم كه هيچ دليلي نداره كه تا صبح صبر كنه تا همه اي كه نيستند بدرقه اش نكنند و اسباب شرمساريش بشه. بله. من دارم ميرم. نميدونم چقدر دور. نميدونم تا كي. شايد همين فردا برگشتم. شايد يه سال ديگه. اما بر مي گردم اينو ميدونم. بايد برگردم تا چيزي رو كه امروز نتونستم با خودم ببرم فردا بدست اش بيارم. هنوز داره بارون ميباره و آسمون من حالا حالا ها رنگ اش رو عوض نخواهد كرد. همه تون رو دوست دارم( ميدوني كه اين جمله اي نيست كه من زياد بگم) نمي بخشم كسي رو كه به اينجا بياد ونخنده. اين يه كلاه تازس مال كدوم مغازس؟ اين يه كلاه تازس، مال كدوم مغازس حالا كلاتو بردار روي سر من بذار تا من برم تو كوچه تو كوچه و پس كوچه تا بچه ها ببينن دور و برم بشينن تا بچه ها ببينن ، دور و برم بشينن تا بچه ها ببينن ، دور و دور و دور و دور و دور وبرم بشينن (شعر يه نمايش عروسكي قديمي) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|