|
<$SiKHooL$> |
|
یکشنبه، آبان ۲۲، ۱۳۸۴
امروز يكي تو خيابون داد ميزد خورشيد خوني ميفروشيم. پسرك ديشب ماه شب چهارده رو پيش فروش كرده بود. رفتم جلو و تا خواست شروع كنه ازش پرسيدم: نميترسي رو دستت باد كنه و كسي نخره؟
گفت كه هيچوقت رو دستش باد نكرده چون آخر شب يه آقا پيره اي هست كه مياد و هرچي مونده رو مي خره از ترس اينكه فردا هم خورشيد و ماه اش مثل امروز و امشب باشه. با خودم فكر كردم كه حتما خيلي پولداره كه هر شب مياد و تموم اش رو ميخره. برا اينكه مزنه بياد دستم ازش پرسيدم: خب چند؟ و تا اومدم دستم رو ببرم طرف جيبم خنده اش بمبي شد كه همه كساني رو كه جلو كافه منتظر شكار سكندري اي نشسته بودند به خنده آورد. ويروس خنده اش اجتناب ناپذير بود. پس با خنده گفتم: قبول ، قبول. خب؟ گفت: يه مشت خاك و يه تركه چوب. منتظر هر چيزي بودم غير از اين. يه نگاه چپ چپي كردم و ازش خواستم تكرار كنه. اونم خيلي جدي تكرار كرد كه يه مشت خاك و يه تركه چوب ميخواد. چونه هم نزنم كه قيمت اش مقطوعه. ديگه داشتم خل ميشدم كه رفتم و يه مشت خاك و يه تركه چوب رو آوردم تا ببينم آخه اينا به چه كارش مياد. وقتي برگشتم يه آقايي داشت با كلي خنده ازش خدا حافظي مي كرد و قول فردا رو بهش ميداد. تو نخش بودم كه با نگاهش پاره اش كرد. گفت: آوردي؟ گفتم: آره بي معظلي گفت كه خاك رو بريزم پاي درخت و چوب رو هم بذارم تو اون قوطي. رفتم و چوب و خاكم رو به اونچه از قبل جمع شده بود اضافه كردم. گفت: حالا چي ميخواستي؟ منم كه فقط از سر كنجكاوي وارد اين بازي شده بودم هاج و واج موندم. اصلا به اينش فكر نكرده بودم. گفتم: من نمي خواستم بخرم. راستش من ماهم رو دارم. خورشيد خوني هم برا مزاجم خوب نيست. اما اين خاك و تركه ، هيچ نمي فهمم. يعني تو با اينا زنده اي؟آخه چه جوري؟ گفت(انگار داره دستورالعمل رو برام شرح ميده): خب وقتي خاك هاش زياد بشن ميرم روشون و از درخته ميوه اش رو به نسبت ماه و فصل اش مي كنم و يه سور حسابي ميگيرم. شب هاش هم به لطف تركه هاي شما و ته سيگار رهگذري آتيشي درست مبكنم پاك تر از سكه هايي كه ميخواستي بهم بدي. _ همين؟ _همين تا شب باهاش بودم و از جاهايي كه رفته بود و مي خواست بره و از ميوه هايي كه تا به حال نديده بودم حرف زديم. از آتيش هايي كه درست كرده بود و كه هر جا با درخت هاش رنگ آتيشش فرق ميكنه. آخر شب رفتگر كه اومد، هر چي رو دستش باد كرده بود رو خريد. يادداشت خودكشي چهره ي خنك و خاموش رود از من بوسه اي خواست. ( عمو لنگستون هيوز) |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|