<$SiKHooL$>

یکشنبه، آبان ۱۵، ۱۳۸۴

رازاليا

طبق معمول اين چند ساعت داشتم كتابم رو مي خوندم منتها اين بار ايستاده در مرز بارون و سقف. انگار سر بر بالشي از بارون گذاشته باشي كه گرچه درش فرو ميري و ازش لبريز ميشي اما باهاش يكي نمي شي . نهايتا مي شه جدا شد ، اونچه خيس مي شود روح توست نه جسمت. انگار چند دقيقه بود كه منتظر بود تا نگاه من رو شكار كنه و چون نخواستم دست خالي برگرده پا به قربانگاه گذاشتم. آمد جلو و در آخر ديالوگ چند خطي مان پرسيد: اين چيه؟( با نگاه به دستم اشاره داشت)
گفتم: كتاب(مي دونستم اين سوال دنبال جواب نيست)
گفت: (كه گفته باشد)خوبه. كتاب بهترين دوست آدمه
و داشت ميرفت.
همانطور كه دور ميشد گفتم: ( و حتما نشنيد كه) بهترين دوست من كسي كه بتونه منو از اين كتاب بياره بيرون...

رو سر بنه به بالين تنها مرا رها كن
ترك من خراب شب گرد مبتلا كن

ماييم وموج سودا ، شب تا به روز تنها
خواهي بيا ببخشا، خواهي برو جفا كن

از من گريز، تا تو هم در بلا نيفتي
بگزين ره سلامت ، ترك ره بلا كن
( رفيق و استاد مولانا جلال الدين محمد رومي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...