<$SiKHooL$>

جمعه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۴

آينه

تلاشي كه در اين نوشته صورت گرفته صرفا تخليه افكاري ست كه چند روزي ست مغز بي مغز من رو دوباره درگير خودش كرده كه آينه موضوع جديدي براي من نيست . من در سال هاي دور(البته به نسبت سن و سال خودم) هم به آينه پرداخته بودم و امروز دوباره نياز بررسي و ديدار اون رو به شدت هر چه نا تمامتر احساس ميكنم.
ايني كه ما بهش ميگيم آينه و اگه يه دال وسطش بذاريم ميشه هموني كه همه هفته رو منتظرشيم، چيزي نيست كه فقط ما بهش گير داده باشيم. هر قوم و ملتي كه با اين پديده آشنا شده در تعابير و مذامين و داستان هاي خودش استفاده كرده و به تدريج اين شيء براي خودش شخصيت پيدا كرده و باز به تدريج اين شخصيت رو گسترش داده تا به اونجا كه قسمتي از فرهنگ و خصوصا فرهنگ ما شده. اما چيزي كه من ميخوام اينجا بگم درس فرهنگ و آينه شناسي نيست بلكه فقط و فقط احساس و ديد من نسبت به اين شيء هستش.
من از وقتي كه يادم مياد رابطه خوبي با آينه نداشتم. نه من، نه مادرم و نه اون آقاهه كه موسيقيدانه و نه خيلي هاي ديگه. حالا هر كدوم به دليل يا دلايل متفاوت يا مشابه. من كه دليل اون آقاهه رو نميدونم اما مثل اينكه خيلي كارش بالا گرفته با آينه كه حموم و دستشويي رو هم از نعمت آينه محروم كرده. ولي من...
من از آينه خوشم نمياد به چند دليل. اوليش اينه كه وقتي توش نگاه ميكنم خودمو ميبينم و ارادتي كه به خودم دارم باعث ميشه كه تا شب حالم بد باشه. صرفا چيزي كه منو جلو آينه ميكشونه بي اهميتي هست به اسم "مو" كه اونم داره از سر لطف پروردگار به ديدار الله ميشتابه و اتفاقا سرعتش خيلي هم از من بيشتره.
من با خودم خيلي مشكل ندارم اما بي مشكل هم نيستم ولي دليل اينكه از ديدن خودم تو آينه ناراحت ميشم اين نيست كه خيلي بد قيافه ام ،دليل اش ميتونه اين باشه كه از اينكه تصوري كه از خودم دارم و اوني كه از خودم ميشناسم خيلي با چيزي كه از ظاهرم ميتونه برداشت بشه فاصله داره و اين واقعا حالمو ميگيره. شايد بعضي ها دوست داشته باشن كه ظاهرشون از باطن شون خيلي چيزي نشون نده كه منم تا حدي اينو مي پسندم اما نه اينكه كلا آدمي غير چيزي يا كسي كه هستم ديده بشم. منم نمي خوام ظاهرم نشون بده كه چي تو ذهنم ميگذره و اينكه ديشب چند بار دعوا كردم. اما اينكه يكي با ديدنم به اين نتيجه برسه كه اينم از اونهاست كه فلان ميكنه و بهمان رفتار ميكنه خيلي بده.
حالا اين ايراد باعث ايرادات بعدي هم ميشه. من معمولا دوست دارم به عمق برم و برا همينه كه اين همه جار و جنجال سر يه آينه بينوا در آوردم.آينه با تمام تعاريفي كه ازش ميشه برا من اون معاني رو خيلي تداعي نمي كنه. من هيچ لطافتي تو آينه نمي بينم. آينه هيچي از خودش نداره. تنها كاري كه ميكنه بازتابه همونيه كه هست و پشتش هيچي. البته همين كه بازتابش بدونه هيچ دستبرد هست و خالصه خوبه ولي آخه تا چه حدي ميشه از اونچه كه در ظاهره دريافت درست داشت؟ هر قدر هم كه آينه خالص نشون بده، اونچه كه نشون ميده همونيه كه در برابر همه مون هست و باهاش برخورد داريم. چيزي بيشتر از خودش نداره. آينه اين اجازه رو به آدم نميده كه فراتر بره و بيشتر ببينه. اگه يه اتاقي باشه كه همش از آينه باشه به نظر شما قابل تحمله؟ آيا بجز روزمرگي چيز ديگه اي همراهش هست؟ زندگي كردن در همون چيزي كه هستي و نه بيشتر. اما چرا. ميتوني يه كار بكني. ميتوني با آينه ظاهر رو درست كني. حالا فرض كنيم كه همه آدما آينه باشن. اونوقت چي ميشه؟ همه خودشون رو مي بينن و تو اين ديدن همه راضي هستن چون چيزي رو ميبينن كه فكر ميكنن درسته و انتخاب ديگه اي نيست كه بخواد نظرشون رو به چالش بكشه و در نتيجه همه خوشوارن و اما يك خوشواري اي كه در پشتتش يه حماقت يا جهل عمومي خوابيده. مشكل من با اون جهل ست.
ديگه چي......
بذار بقيه اش رو يه جور ديگه بگم. قرار بر اين بود كه خيلي غر نزنيم. اگر هم زديم بعدش دو كلمه حرف خوب بزنيم. حرف خوب من اينه كه اگر ميگم با آينه ميونه خوبي ندارم اما چيزي دارم كه خيلي دوستش دارم و بيشتر باهاش صفا ميكنم.
شيشه، در طرح ها و اشكال و رنگ هاي مختلف اما شيشه و نه چيزي ديگه. شيشه خيلي خوبه. به همين زيادي كه ميگم و نه كمتر. خوبي هاي شيشه به همون ايراد هايي كه به آينه گرفتم. شيشه به آدم اجازه اينو ميده كه ببينيم اونچه كه در پشتش قرار داره. شيشه شايد به نظر خيلي ها كاري انجام نميده.اما همين كه به ما اجازه ميده بدونيم ماوراي اونجا كه ما قرار داريم چي ميگذره خودش خيليه. اينكه ما بدونيم بعد از اينا چيزي هست. اينكه بتونيم به جايي برسيم كه اين اجازه رو داشته باشيم كه از شيشه عبور كنيم و بزرگ بشيم. اين چيزيه كه ميشه بهش گفت كمال. خلوص شيشه به نظر من از آينه خيلي بيشتره. حتي شيشه هاي رنگي هم همه چيز رو يه جور عبور ميدن. ميشه گفت يه جور ديد متفاوته. حالا اگه همون اتاقي كه همش از آينه بود رو از شيشه بسازيم قابل تحمل ميشه. روح مي بخشه. وقتي بتونيم ببينيم اونچه رو كه در وراي ما ميگذره بهتر ميتونيم زندگي كنيم. روح و جسارت عبور پيدا ميكنيم. ديگه حاضر به موندن تو همين چارديواري نيستيم. برا خودمون ارزش و لياقت قائل مي شيم و ميريم به سمتي كه بتونيم از شيشه عبور كنيم. تصور كن وقتي شيشه باشه و آينه هر دوشون نور دارن اما نوري كه از بيرون ميتابه رو نميشه با نوري كه در يه فضاي بسته ايجاد شده با اينكه اونم ارزشمنده عوض كرد. در هر دو حالت ممكنه احساس خفگي كنيم. چه شيشه اي باشه و چه از آينه. اما اگه شيشه باشه دليل اش وجود و زندگي ايه كه بيرون جريان داره و تو ازش جدا شدي اما در حالت آينه اي برا اينه كه همش داري چيزي رو ميبيني كه برات تكراريه و يه ايرادي داره كه هرچي ميگردي پيداش نمي كني و برا اينه كه هيچ وقت چيزي غير اونچه كه اونجا جريان داشته نديدي و چون آينه هم همه چي رو در بينهايت نشون ميده باعث ميشه كه احساس حد و مرز بودن بهت دست نده و تازه اين همه احساس ممكنه وقتي بهت دست بده كه بيدار شده باشي از خوابي كه اين آينه هر كي رو به درونه خودش ميبره و اين بيداري هم ميتونه از طرف اونايي باشه كه بيرونه اتاقي هستن كه هيچ دري نداره و بعضي وقتا ازش صداهايي شنيده ميشه و هيچي و شكي از سر وجود آدمي درون اون اتاق واشون ميداره كه ضربه اي بي زحمت به ديوارش بزنن تا انتظار جوابي رو تجربه كنن.
اما اگه شيشه باشه ديگه نميشه منكرش شد. حداكثر بتوني دستت رو جلوي چشمت بگيري كه نبيني و اونم با آگاهي از وجود چيزيه كه داري ازش فرار ميكني.
حالا اگه فرض كنيم همه انسان ها از شيشه باشن و ديگه ظاهر خيلي معنا پيدا نمي كنه و مهم اوني هست كه در درونه. وقتي همه از شيشه باشن ديگه كسي نميتونه جلوي كسي رو بگيره كه ندونه و نفهمه.
شايد يكي از دلايلي كه من انقدر با آينه مشكل دارم وجود همين شيشه باشه كه اون رو تيره تر از اونچه كه به تنهايي هست نشون ميده.
با اين حال بايد هر كسي بتونه خودش اتاقش رو انتخاب كنه، نه؟

ز دستم بر نمي خيزد كه يك دم بي تو بنشينم
به جز رويت نمي خواهم كه روي هيچ كس بينم

من اول روز دانستم كه با شيرين درافتادم
كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم
(غزل سعدي)

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...