|
<$SiKHooL$> |
|
یکشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۴
من چقدر برات ارزش دارم؟ تا حالا كسي اينو ازت پرسيده؟ آره يا نه فرقي نميكنه. اگه پرسيده يا يكي ازت پرسيده بود جوابشو چي ميدادي؟ اگه بچه بودي، راحتتر ميتونستي جواب بدي و خيلي آسون هم طرفت رو قانع كني. كافي بود دستات رو از هم باز ميكردي يا همه انگشتات رو نشون ميدادي و ميگفتي:انقدر. اما حالا چي؟ اگه دستاتو از اين سر زمين تا اون سر دنيام باز كني نميتوني حتي ذره اي هم قانعش كني كه هيچ،بايد سنگيني نگاه بي حسش رو نسبت به تمام سعي اي كه برا نشون دادنش كردي تحمل كني(انگار منتظر معجزه اي بوده و تو تنها گوشاتو براش تكون دادي). اگه هزاريم بگي خيلي، اگه نفهمتش،اگه لمسش نكنه بي فايده ست.
اطمينان. باز هم ميخوام از اطمينان بگم.ديررس ترين حس ها و رنجورترينشان نيز. يادمه يه جاي كتاب كيمياگر بود كه 2 راهزن كه بهشون زده بودن و پيرمرده در جواب اونها گفت كه اين اكسير جواني است و اين هم سنگ كيمياگران و بعد كه دو راهزن خنديدند كه پيرمرد ديوانه است و رفتند. وقتي مرد از پيرمرد پرسيد چرا بهشان گفتي كه اينها چي هستن، پيرمرد گفت بعضي مواقع حقيقت انقدر واضح و روشنٍ كه كور ميشيم و نمي بينيمش. انگار حتما بايد حقيقت رو از توي يه سوراخي با 100 تا سيخ و ميله ، با 1000 مصيبت بيرون بكشي تا حقيقت باشه واگرنه اگه بيارن دو دستي تقديمت كنن قبولش نميكني و دروغ يا كم ارزش مي پنداريش و بهش اطمينان نميكني. از طرفي هم زحمت ميكشي و با هزار مشقت به اطمينان ميرسي و فكر ميكني كه حقيقت رو دريافتي، بعد همون موقع با كوچكترين لغزشي تمومشو خراب و ويران مي بيني. تازه از اولش هم بي اطمينان تر ميشي. وقتي هم كه برميگردي به گذشته با تعجب از خودت مي پرسي كه چطور من اطمينان ميكردم يا همچين حرفايي ميزدم و كجا داشتم ميرفتم. انگار نه انگار چقدر برا پروردن اون اطمينان زحمت كشيده بودي. ديگه ميشه برات يه خاطره يخ زده. بي حس و بي روح. ميدوني چرا؟ چون مي خواستي اون جور كه دلت مي خواد پيداش كني.نه اون جور كه بود. چون مي خواستي اون جور كه دلت مي خواد زحمت بكشي. نمي خواستي زحمتي رو كه مال خودت بود متحمل بشي.برا همين هم به چنان پايداري ناپايداري رسيده بودي كه با يه تلنگر بهم ريخت.حالام هم خسته اي و هم چيزي تو دامنت نداري. خيلي بده.....خيلي بده..... اگه هنوز تو راهي نرفتي يا هنوز پلي رو خراب نكردي، حواست باشه راهي برو كه برات تعيين شده. راهي كه متعلق به توئه. نه راهي كه ميخواي بري يا دوست داري بري. هر كسي تو هر مسأله اي وقتي موفقٍ كه از راه خودش وارد مسألش بشه.ما تو هر جامعه اي كه زندگي ميكنيم بايد يادمون باشه كه شرايط جامعه ثابته، اين ما هستيم كه بايد بتونيم خودمون رو باهاش تطبيق بديم و روشمون رو برا مقابله باهاش پيدا كنيم وگرنه محكوم به شكست هستيم. راستي اگه كسي اون سؤال رو ازتون پرسيد و معلوم بود رو هوا پرسيده يا قدر نشناس بوده يا خودشو به نفهمي زده و حوصله نكرده براتون وقت بذاره، كافيه يه بار سؤالشو از خودش بپرسي تا بفهمه كه چي پرسيده و چي خواسته. دريا خنديد در دوردست دندانش كف و لبهايش آسمان تو چه ميفروشي دختر غمگين سينه عريان؟ آب درياها را ميفروشم آقا پسر سياه قاطي خونت چي داري؟ آب درياها را دارم آقا اين اشكهاي شور از كجا ميايد مادر؟ من آب درياها را گريه ميكنم آقا دل من و اين تلخي بينهايت،سرچشمه اش كجاست؟ آب درياها سخت تلخ ست آقا دريا خنديد در دوردست دندانش كف و لبهايش آسمان "فدريكو گارسيا لوركا" |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|