|
<$SiKHooL$> |
|
جمعه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۴
آقا بسي حال كرديم،گرچه واقعا جاي خيلي ها خالي بود ولي چكار ميشه كرد.انشاا.. فرصتهاي بعدي.اگه خاطر مباركتون باشه گفته بودم كه طالقان نميرم و دلايلش رو هم ذكر كردم.آدم عاقل وقتي تصميم ميگيره كه يه كاري رو نكنه يعني براش جايگزيني هم داره و ما كه براي خودمان پير مغاني هستيم از اين قاعده مستثنا نبوديم و تصميم بر اين بود كه قرار كوه هفتگي اي با خودمون و هر كي پايه باشه داشته باشيم.در راستاي خودمان داشتيم ميرفتيم كه يهو دايي ممدمون كه قربانش بروم الهي با خانواده به خانمان تشريف فرما شدند و (به قول دوستي) بسي نشاط رفت.در داد و ستد دل و قلوه بوديم كه شستمان اول از همه باخبر شد كه ايشان كمتر از ما دامنشان از دست نرفته و بيشتر از ما ويار كوه نكرده اند.پس آبجي مون(اسمش به شما ربطي نداره) هم به نشانه ارادت به دايي ممدمون كه قربانش بروم الهي دست همت بر گرفت و راه همراهي پيش گرفت.اينگونه بود كه اجماع بر اين شد كه اگر اين بنده حقير سحر را به چشم مشاهده نمود و خوابش در بر نگرفت تلفني ساخته ديگران را بر سر وعده به حضور برساند كه چنين هم شد.
ما نميدانيم چرا اين ملت همه با هم كوهشان ميگيرد گويي بابايي رفته با چوق و چماق همه را از خواب به در كرده، آنگاه راهي دشت و دمنشان نموده.هر جا قدم ميگذاشتيم قلقله اي در برمان ميگرفت كه نگو...حال آنكه باد اتول دايي ممدمون كه قربانش بروم الهي كم مينمودو حركت را بسي بر ما سخت ميرفت.و چقدر اسباب ناخوشي آورد كه چرا عارضان باد در عرضه خود اهمال نمودند تا باد فروشي پيدا نموديم و ديگر ما را ملالي نبود. پس تصميم بر لشكرك شد و در ادامه آهار، كه ما آنجا كسي ديديم پوريا، كه گويي با پوپك و ساناز وفاضل و پاني و بابك و برمك و رامك و مامك همراه بود و اين پورياي ما مكرر خوشحاليش را نشان ميداد. پس اتراق نموديم و هيمه اي فراهم كرديم و عجيب آتشي بود گواه بر جلل خالق .در كشاكش آتش و دستمان بالاخره توانستيم بساط چاي دبشي فراهم كنيم و در پس آن دو وعده املت به هم زديم و حالي و حولي .پس به نشانه تماميت حجتمان چاي ديگر نوشيديم و ديگر بيش از اين طاقت اين همه نشاط ما را نبود. اين نيز بگويم كه دست آنكه اين طبيعت را ساخته درد نكند كه به غايت طبيعي ساخته خدا وكيلي،كه ما كلي در كف و كيف مناظر اطرافمان بوديم. بعد لختي استراحت چون در راه افتاديم ديگر پوريا را نديدم و بي خداحافظي ترك يار كرديم. در راه نيز به كمال عوكوس ها* بساختيم و بارواني شاد به آغوش خانواده بازگشتيم. حالا اگه ميخواين دستاتونو ببريد بالا ببينم كيا دفه بعد ميان. *عوكوس=عكس |
سيخول اكسپرس سيخول ميرزا فتوگراف چي رخداد عکاسي Fexon:Farsi Movie Database Daily Dose of Imagery کسوف راديو کالج پارک وبلاگ گروهي جمعي حقيقي خشم کوچه در مشت توست نشريه خاک گوسفندستان تا نيمه راه كارتاژ کوچه مردابي A Name For Nobody نيلگون سمياليسم رضا ناظم مينيمال ساز برگي در باد پاگرد استامينوفن قصه هاي عامه پسند سوشيانت نارنج و ترنج powered by blogger comments by HaloScan
گذشته محبوس...
اکتبر 2004
آوریل 2005
مهٔ 2005
ژوئن 2005
ژوئیهٔ 2005
اوت 2005
سپتامبر 2005
اکتبر 2005
نوامبر 2005
دسامبر 2005
ژانویهٔ 2006
فوریهٔ 2006
مارس 2006
آوریل 2006
مهٔ 2006
ژوئن 2006
ژوئیهٔ 2006
اوت 2006
سپتامبر 2006
اکتبر 2006
نوامبر 2006
دسامبر 2006
ژانویهٔ 2007
فوریهٔ 2007
مارس 2007
آوریل 2007
مهٔ 2007
ژوئن 2007
ژوئیهٔ 2007
اوت 2007
سپتامبر 2007
اکتبر 2007
نوامبر 2007
دسامبر 2007
ژانویهٔ 2008
فوریهٔ 2008
اوت 2009
سپتامبر 2009
اکتبر 2009
نوامبر 2009
فوریهٔ 2010
|