<$SiKHooL$>

چهارشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۴

گيگيلي

مثل موارد مشابه چرت و پرت اما چيزي كه توش مورد نظرم بود حسي هست كه با تلفظ و يا تكرارش بهت دست ميده.قرار گرفتن دهان در يه حالت خاص و اداي هجاهاي سنگين به طور مداوم و در عين حال تركيبي خوشايند(حداقل برا من)و الان كه دارم به لطف برادرم آهنگي گوش ميدم كه انگار برا من ساختنش،انقدر كه حرفاي منو ميزنه.يه بار خواستم برا يكي از دوستام كپي كنمش با اين رايتر درب و داغون كه معجزه الهي بود كه بعد يه CDخراب كردن موفق شدم كپيش كنم. اگه ميخواي اسمش رو بدونيDamien rice oبود.
يادته وقتي كوچيك بودي و شيريني تعارف مي كردن،اگه يكي بيشتر برميداشتي دعوات مي كردن كه زشته و حالام كه بزرگ شديم و ديگه عقلمون ميرسه و باادب هستيم.با اين حال بعضي وقتها هست كه مثل قبلاها ميشيم ولي جلو خودمون رو ميگيريم.شده وقت غذا به آخراش كه ميرسي همه دست و پاي خودشون رو جمع مي كنن. تا همين حالاش داشتي دو لپي مي خوردي ها ولي چون اين تيكه آخر غذاست همه يهو سير ميشن و انگار هر كي بخوردش باهاش هزار تا نگاه رو همراه كرده كه تو گلوش گير ميكنه.به قولي مي گن كه اين تيكه آخري مال شكموهست.
الان من هم همچين حالي دارم كه يه عالم ميخوام ولي نميتونم.اگه به من بود كه اصلا اول و آخر و يكي و دوتا نمي فهميدم ولي خوب....... خوب نمي خوام حس بي جنبه بودن رو تداعي كنه.نه كه برام حكم اون شيريني رو داره،يكي بيشتر نميتونم بردارم تا دور بعدي كه بهم تعارف كنن.نميگم كه در واقعيت قضيه همين شكله،نه،ولي اين حسيه كه من دارم.شايد اين بار هم مثل صد دفه قبلي اشتباه كردم ولي اين همه از بي دقتي نيست كه از لرزش دست كه هر كسي وقتي با ارزشمندترين مصاديق زندگيش روبرو ميشه از ترس از دست دادنش مرتكب اشتباهات مكرر ميشه.ديشب شامل يه لطف بزرگ شدم كه شايد در ظاهر چيزي در بر نداشته باشه ولي حالا حالاها فراموشش نميكنم.هنوز تو كيفشم.چقدر خوبه كه آدم چنين دوستايي داشته باشه.
خدايا شكرت كه چنين كساني رو سر راه من قرار دادي كه بتونم بيشتر از قبل بزرگي تو رو احساس كنم و....خودت ميدوني بقيشو.


من غلام قمرم، غير قمر هيچ مگو*** پيش من،جز سخن شمع شكر،هيچ مگو

دوش ديوانه شدم،عشق مرا ديد و بگفت:*** آمدم نعره مزن،جامه مدر،هيچ مگو

گفتم:اي عشق!من از چيز دگر ميترسم*** گفت:آن چيز دگر نيست دگر،هيچ مگو

گفتم:اين چيست بگو؟زير و زبر خواهم شد*** گفت:مي باش چنين زير و زبر،هيچ مگو

اي نشسته تو درين خانه پر نقش و خيال*** خيز از اين خانه برو،رخت ببر،هيچ مگو

گفتم:اي دل!پدري كن ،نه كه اين وصف خداست؟*** گفت:اين هست،ولي جان پدر،هيچ مگو

سيخول اكسپرس
سيخول ميرزا فتوگراف چي
رخداد
عکاسي
Fexon:Farsi Movie Database
Daily Dose of Imagery
کسوف
راديو کالج پارک
وبلاگ گروهي جمعي حقيقي
خشم کوچه در مشت توست
نشريه خاک
گوسفندستان
تا نيمه راه
كارتاژ
کوچه مردابي
A Name For Nobody
نيلگون
سمياليسم
رضا ناظم مينيمال ساز
برگي در باد
پاگرد
استامينوفن
قصه هاي عامه پسند
سوشيانت
نارنج و ترنج
powered by blogger
comments by HaloScan
گذشته محبوس...